نگاشته شده توسط: tanhai | اکتبر 14, 2007

رقص مدرن شاهين مشکين قلم

بله، ما روز شنبه رفتيم برنامه اين آقای مشکين قلم. خيلی خوب بود در مجموع. راستش من اينجا تجربه يه برنامه خوب سنتی ندارم. بهترين برنامه ای که تا حالا ديده بودم، کنسرت شجريان بوده. حتی کنسرت شهرام ناظری هم مزخرف بود! خلاصه با کلی ترس و لرز رفتيم و نشستيم. اول که خون اين جماعت هموطن کلی خودشون جالبن! و چون من توی مجامع ايرانيها زياد نيستم، هر بار کلی برام جالبن:) اما اين دفعه با يکی از دوستای خيلی قديميم رفتم که اون تازه از ايران اومده و به گفته خودش تا حالا هيچ جمع ايرانی نيامده بود. همش چشمش دنبال مردم بود، که ببينه کی چی پوشيده و اينا. بعد که بهش ميگفتم، ميگفت بابا اين کار کلی fun هست! يادت رفته ها! البته ميدونم قصد شوخی داشت، ولی راست ميگفت تا حدودی!​ مخصوصا کی کلی بايد معطل شی تا برنامه شروع شه! ولی خدائيش بعضی از اين هموطنان با يک لباس های مسخره ای اومده بودن که واقعا آدم خندش ميگرفت به خدا! يه خانم مسنی بود با موهای بلند سفيد با يک بلوز و دامن چين چينی بلند سفيد، خداييش که من ياد خانم ” هويشام” افتادم! يه خانم ديگه بودن که یک پیراهن مشکی پوشيده بودن که دکلته بود، بعد روش يه چيزه مثل شال  سفيد با خالخالهای مشکی دور خودشون پيچيده بودن، و از همه جالب تر البته “کلاه” مشکی ايشون بود که يه وری رو سرشون گذاشته بودن، که گل سفيد داشت! حالا جالب اين هست که اين خانم رو من تو مال ديده ام که خيلی هم نرمال بودن! والله چی بگم!

اما در مجموع برنامه جالبی بود. تلفيقی از رقص سماع و صوفی و هندی و شرقی و حتي خاور دور و فلامينگو اسپانيايی و خلاصه هر چی فکرشو بکنين اونجا بود. اين آقا البته ظاهرا افتخارات زيادی هم دارن که خودتون برين گوگل کنين:) جاتون خالی! يک چيزی که قشنگ ترش کرده بود بنظر مناستفاده از صدای احمد شاملو که شعرهای خيام رو در متن ميخوند باضافه صدای شجريان بود. من خوشم اومد خيلي، بقيه رو نميدونم!

نگاشته شده توسط: tanhai | اکتبر 14, 2007

Tarot Reader!

من هفته پيش رفته بودم پيش يه  Tarot Reader جاالب بود واسم. يه چيزی تو مايه های همون فال ورق خودمون. من نرفته بودم تا حالا. راستش من تا​حالا دو دفعه درست و حسابی فال گرفتم که خدائيش همش تا حالا درست بوده غير از يه حرفش که واقعا فکر ميکنم و مطمئنم که اونم درست ميشه:) حالا ميخوام اينا رو بنويسم که يادم نره بعدا ببينم که چقدرش درست از آب در اومده! سعی ميکنم هرچيش يادم مونده بنويسم.

۱- من نسبت به نتایج کارها و مسائل آدم بدبینی هستم. به این معنی که معمولا همیشه نتایج از اونچه که من انتظارشه دارم بهترمیشه!
۲- من در یک سیکل  creation قرار دارم. این معنیش معمولا اینه که اوضاع خوبه:)
۳- از اونجایی که الان تو یه سیکل خوب قرار دارم گفت بهترین وقت هست واسه گسترش شبکه کاری یا دوستانم یا کارم یا حتی روابط عاشقانه! یا اینکه خوب کردن و بهتر کردن روابط موجودم! بعد براش توضیح دادم که من در حال حاضر یه رابطه همینجوری دارم. حالا اینکه تو میگی در کدوم جهت میشه استفادش کرد؟گفت  هر دو تاش. بعد در مورد این رابطه واسش بیشتر توضیح دادم. چند تا چیز جالب گفت. اول اینکه گفت اگه این رابطه معمولی هست، مواظب باش، چون من یه انبساط اینجا میبینم. مثل حاملگی!!!! بعد هم توی این رابطه تو نمیتونی کاری کنی. اون خود “شاه”هست که باید تصمیم بگیره!
۴- به گفته ایشون من تا دو سال دیگر به تمام اهداف زندگیم میرسم، کاری، خانوادگی، مالی!
۵- گفت من تا حداقل ۷ سال دیگه هیچ مرگی در نزدیکانت نمیبینم:)
۶- تو به احتمال ۹۰٪ در سرنوشتت هست که بچه دار بشی و تشکیل خانواده بدی!
۷- این خانواده رو تا ۴۰ سالگی تشکیل دادی و بقول معروف بستی خانواده تو!
۸- بهش گفتم که به دلایلی من کاملا ایمان دارم که خیلی پولدار میشم. نمیدونم چرا ولی ایمان دارم. گفت من توی تاروت دو تا ماه میبینم. ماه نشون دهدنده این هست که تو زندگیت به هرچی که می خوای میرسی. در این کشور معمولا واسه اینکه چنین آزادی انتخابی داشته باشی، باید خیلی پول داشته باشی:)
۹- در مورد رابطه عاشقانه برام کارت جدا برداشت. اول رابطه فعلیم. گفت من چیزای خوب می بینم. و این خیلی پتانسیل داره که یه رابطه جدی و محکم باشه. نگهش دار و بهش فرصت بده. ولی بنابر چیزای دیگه که می بینم، این آدم حد اکثر تا آخر سال میلادی امسال یا اوایل سال دیگه وقت داره. بعد برای يه رابطه جديد برام کارت کشيد، شواليه با اسب سفيد اومد!!!!!!!! گفت بيا! اونهم اگه نشه، با کسی که الان هيچ شناختی ازش نداری آشنا ميشی که توپس:) اگر رابطه فعليت جواب نده، حداکثر با اين آدم تا بهار امسال آشنا ميشی:)

حالا يه مدت ديگه دوست دارم بيام اينارو بخونم ببينم چندتاش درست بوده:)

نگاشته شده توسط: tanhai | سپتامبر 23, 2007

Finally Iran

من امروز هيچی درس نخوندم! فکر کنم واسه روزه فشارم افتاده پايين، همش دراز بودم! واسه همينه هی Update ميکنم!

بله! من بالاخره بليط گرفتم واسه کريستمس که برم ايران. نميخواستم تا تابستون برم ولی چند تا دليل داره که الان ميرم. اول اينکه اگه تابستون برم فاميلا تو ايران بابای آدمو در ميارن! هی مهموني، هی دعوت ، منم راستش خيلی با فک و فاميلم عياق نيستم حال نميکنم باهاشون. اونا که باهم خوبيم ميدونم که برام وقت دارن منم دوست دارم باهاشون وقت بذارم! فقط اميدوارم اين وسط بچه خواهرم زا براه نشه! طفلک امسال کنکور داره عين سرباز خونه بايد درس بخونه!
دليل ديگه اين هست که دنبال اين هستم ه واسه تابستون يه کارآموزی تو دفتر وکالت بگيرم. شديدا واسه آينده کاريم اگه بخوام وکيل شم بهش احتياج دارم. در نتيجه ايران بی ايران!
دليل سوم هم اين هست که بهر حال يه احتمال زياد هست که من اصلا تا تابستون اينجا نباشم، يعنی کلا کارمو عوض کنم. اگه اينطوری باشه که دیگه اصلا نمیشه، چون نمیشه که نرفته تو شرکت جدید بگی من یه مرخصی میخوام که!

باضافه اینکه من با مامان حرف زدم. کلا بنظر نمیاد حال هر دوشون خوب باشه میخوام از هر فرصتی استفاده کنم ببینمشون. حالا یه سه هفته میرم پیششون. کلی ذوق کردم. هنوز بهشون نگفتم. راستش نمیخوام هم بهشون بگم قبل از رفتنم، واسه اینکه نه حال دارم نه پول که واسه همه فامیل بخوام کادو بخرم. بعد هم میگم شرمنده اینا. من یهو تصمیم گرفتم که بیام و بلیط گرفتم و اینا.
راستی از طرف دیگه بلیط​ هم خریدم واسه Thanks Giving برم پیش دوستم. فکر مینم اگه مثل یه رابطه بخوام بهش نگاه کنم، باید واسش هم پول خرج کنم هم وقت!

نگاشته شده توسط: tanhai | سپتامبر 22, 2007

وگاس بياد ماندنی!

بله، چنين گفته اند راويان اخبار  که در دومين روز از نهمين ماه سنه ۲۰۰۷ ميلادي، اين آقای دوست ما (ايشون به من اين لقب رو ميدن، دوستم! ما هم پيروی می کنيم) خيلی ناگهانی تشريف فرما شدن در شهر فرشتگان! بسيار محظوظ شديم. يعنی البته من دلم تنگ شده بود و اونم ميگفت، ولی جالب  بود که مخصوصا بلافاصله بعد از اون دختره که از بوستون ديده بود! خلاصه سورپريز باحالی بود:)  خلاصه تٌصميم گرفتيم بريم وگاس.  يه هتل معمولی گرفتيم ولی عوضش کلی حال کرديم وگاس. شب اول رفتيم برنامه شعبده بازی David Copperfield  خدایش خیلی باحال بود! یه چیز جالب که من اینجا متوجه شدم این هست که فرق نمیکنه طرف کی هست! وقتی برنامه دارن همچین با مردم خودمونی میشن و شوخی میکنن و سرگرمشون می کنن که بیا و ببین! من عین این تجربه رو توی کنسرت مدونا داشتم! اصلا واقعا خیره کننده بود! یعنی من $۱۰۰دادم رفتم کنسرت ولی نوش جونش! اینقدر  برنامه این آدم جالب بود و کارها و فعالیتی که میکرد خیره کننده بود که من مونده بودم! به دوستم میگفتم طرف مدونا است! اینقدر طرفدار داره که اگه بیاد فقط اونجا وایسه ملت خوشحالن! اما این یک کارایی میکرد و یک برنامه ای داشت که من چشام گرد شده بود، بابا  ما کجا اینا کجا! حالا شما باید بیاین کنسرت این ایرانی ها رو ببینین! حالا بااصطلاح آدم حسابیاشون تازه! ابی و گوگوش و اینا! همچین واسه خودشون کلاس میذارن یه برخوردای عجیب غریبی دارن که نمیدونین! در صورتیکه این آقای کاپرفیلد که اینهمه مهمه و بقول کلی مجله بیشترین جایزه بین المللی رو برده، همچین با ما میگفت و میخندید و دلقک بازی در میاورد که بیا و ببین! 
خلاصه اونشب کلی خوش گذشت، فرداشم رفتیم شهر رو گشتیم. یه سری هتل بود که من ندیده بودم. یه سری هم اون ندیده بود. (محض اطلاع شما شاید مهمترین دیدنی وگاس هتل هاشه! که البته کازینو ها در واقع در همون هتل ها هستن)  خلاصه خوش گذشت. ولی شاید مهمترین قسمت و خاطره انگیزترینش شو سلین دیون بود! چهار سال و نیم هست که سلین تو هتل سزار وگاس برنامه داره. من خیلی سلین دیون رو دوست دارم. ولی هیچ وقت نمیشده برم این برنامه رو ببینم! ایندفعه با اومدن دوستم، قرار شد که حتما یه سری بریم وگاس و بریم این شو رو هم ببینیم. حالا کلی بدبختی کشیدیم واسه بلیت و هتل اینا ولی بالاخره به لطف مارمولک بازی ما خدا رو شکر همه​چی آخر سر همون جور که میخواستیم شد:) از برنامه سلین هم هر چی بگم کم گفتم. خیلی قشنگ بود، ولی جالب تر از اون قبلش بود که دروربین میرفت رو تماشاچی ها و بعضی ها مسخره بازی در میاوردن. یه خانم بود که خیلی باحال بود. از بار اول که دوربین رفت روش شروع کرد سر جاش  نشسته رقصیدن (البته به سیستم خودشون دیگه!​شما الان فکر بابا کرم نکنین یه وقت!) که ملت کلی خندیدن. بعد میرفت رو کسای دیگه که حالا یا دست تکون میدادن یا کارای دیگه!​باز برمیگشت رو این خانوم باز میرقصید. حالا شما شاید فکر کنین که خوب اینکار طبیعیه، بله توی کنسرت راک شاید ولی نه یه کنسرت با کلاسی مثل سلین! از همه باحالتر ولی دو نفر بودن، یکیشون که رفت روش زن بغل دستیشو یه french kiss کرد که  صدای مردم در اومد، دوربین هم تار کرد صحنه رو ومردم خندیدن! یکی دیگه هم بود که وقتی رفت روش اول زنشو ماچ کرد بعد سینه هاشو فشار داد که ملت خندیدن ولی فیلمبرداره انگشت اشارشو بعنوان قدغن جلوی دوربین تکون تکون داد:)

بعدشم رفتیم شام رستوران ChesseCake Factory که من خیلی دوسش دارم و بعد هم رفتیم کلاب. عجب کلاب باحالی بود. جاتون خالی:)

کلا مسافرت این دفعش چون خیلی سریع و غافل گیر کننده خیلی حال داد. LA هم خیلی خوش گذشت. Santa Monica و Laguna Beach رفتیم که خیلی باحال بود. راستی بالاخره من بعد ۷ سال که اینجام رفتم Universal Studio :) خیلی جای عجیب غریبی نبود! از همه بیشتر یه تور دور استودیو داشت که باحال بود.

يه چيز ديگه که ميخوام بگم اين بود که شنبه شب اينجا رفتيم کلاب ايرونی نزديک خونه من. معمولا جای با حاليه. ايندفعه چيزی که من ديدم و شاخهام سبز شد رنج سنی آدمهای کلاب بود! يعنی من به عمرم هيچ کلاب آمريکايی نرفتم که اينقدر آدم ميان سال توش باشن! اکثريت بالای ۴۰! همه تنها اومده بودن دنبال پارتنر! کلی ترسيدم! خدايا من اصلا نميخوام آخر عاقبتم اين ريختی بشه! رحم کن!

نگاشته شده توسط: tanhai | سپتامبر 21, 2007

کی ميگه من تنبلم؟!

خيلی وقته چيزی ننوشتم. شرمنده. اتفاقای خيلی خوبی افتاده. حالا کم کم ميگم:) اما سعی ميکنم خيلی مرتب تر از اين بنويسم! يه دليل مهمش اينه که مدرسه ها شروع شده و دیگه خيلی وقتم کمتر شده ولی ميخوام تعهد بدم به خودم که حداقل هفته ای يه بار بنويسم!

نگاشته شده توسط: tanhai | آگوست 18, 2007

رویدادهای هفته

۱- بله!​عرضم بحضورتون که ما امروز رفتيم واسه مصاحبه دوم! يعنی يه شرکت ديگه!​ منکه ماشاالله آخر اعتماد بنفسم! يعنی واسه اين يکي، نکردم اصلا يه نگاه خشک و خالی هم به اون وب سايت بندازم! همون يه دفعه واسه من ظاهرا بس بوده، کلا ترس ما ريخته! اينم بده ها! شايد هم دليلش اين هست که اوالا اينکه متوجه شدم که بهر حال تا اطلاع ثانوی من نميتونم برای کس ديگه ای کار کنم يعنی حداقل تا ۴ ماه ديگه! يکی ديگه هم اينکه همون شرکت شنيدم که ميخوان بهم offer بدن در نتيجه در يک جاهای از بدن مبارک ما عروسی راه افتاد :P خلاصه اينکه ما خيلی متمدنانه امروز بدون هيچ گونه آمادگی قبلی رفتيم اونجا و مصاحبه شديم و اين يکی هم ما را پسنديدند:)​ کلی محضوض شديم!
۲- تو وبلاگ بلوط خوندم که ميگفت از خوابهامون بنويسيم! حالا من خيلی يادم نميمونه خوابام، ولی يه خوابی که تازگيها ميبينم و دقت کردم چقدر جالب هست ، اينکه من هنوز که هنوزه، بعد از اين همه سال که از ايران اومدم. هنوز خواب ميبينم که با مامان سر يه مسئله ای دعوام شده و از خواب ميپرم در حاليکه قلبم مثل چی میزنه! جالبه ها! يعنی بعد از اينهمه مدت اون دعواهای لعنتی اينقدر تو وجود من اثر گذاشته! چی بگم، آدميزاد موجود جالبيه!
۳- خانم الهه خواننده برنامه گلها امروز در گذشتن! ما که به لطف خانواده شديدا ضد موسيقيمون اصلا نميدونستيم برنامه گلها نمنه! (آقا برادران و خواهران ترک نيان مارو اعدام کنن! ما قصد توهين نداشتيم، در ثانی خودمان تورکيم) ولی خوب بعد تر يه چيزايی خوانديم و شنيديم و ملتفت شديم که برنامه ای بس گرانمايه بوده است! خلاصه خدايش بيامرزاد!
۴- ما هفته ديگه داريم ميريم يه برنامه رقص سنتی/ مدرن به طراحی آقای مشکين قلم! ايشون ظاهرا از اساتيد فن رقص ميباشند! خدا رحم کنه! والله ما اينجا کار آدم حسابی ايرانی سنتی نديديم! خدايا يادمه چندسال پيش با هزار بدبختی و منت دوست پسرمون رو برديم يه برنامه رقص باله ايرانی! يعنی من يکی که خودم آب شدم! حالا من مطمئن نيستم که اين همين شازده هست يا نه! فقط ظاهرا ايشون دو سال پيش اينجا با گروه ليان يه برنامه اجرا کردن که خوب خيلی قشنگ بوده! حالا واستون بعد تعريف ميکنم!

امروز فهميدم که مدارک Advance Parrole من که در واقع مدارک سفر هست به خارج از US و در واقع با اون ویزای ورود دوباره به US بدون درخواست ویزا، برای من اومده! جالبه ها! من هنوز انگشت نگاری هم نکردم هنوز! بابا اینام کاراشون بدتر از مدل میهنی ما هست!!!! حالا فردا(یعنی امروز!) بعد از مصاحبه ام میرم اونا رو بگیرم!

راستی یه اتفاق خیلی جالبی دیشب افتاد! با یه پسری که بهر حال دورادور میشناختمش قبلا و سر همین کلاس آفرینش بیشتر آشنا شدم باهاش، باهام تماس گرفت واسه کلاس. اولا که کلا شاکی بود از این یارو ولی بعد شروع به صحبت کردیم و جالب اینکه یکدفعه خیلی بهم نزدیک شدیم! یعنی مدل خوب ها! فکر بد نکنین! بعد به من گفت که میدونی تو مشکلت چیه؟ تو همه وسایل مورد نیاز برای بودن با یک شازده رو داری، ولی “استیل”ش رو نداری! راست میگه ها! خودم بهش قبلش حالا با یه زبون دیگه گفته بودم! خلاصه، قرار شد که این آخر هفته عوض کلاس این بیاد با من بریم لباسهای خوب خوب بخریم و من باصطلاح کم کم استیلمو عوض کنم! یعنی اگه این بشه ها نمیدونین چی میشه!!!!

نگاشته شده توسط: tanhai | آگوست 17, 2007

رابطه جنسی آزاد!

آدمی بنظر شما چقدر ميتونه برخلاف عرف و عقل حرکت کنه؟ اصلا پيروی از عرف درسته؟ حالا يکم واضح تر بگم، بنظر شما آدم ميتونه نسبت به کسی که دوستش داره از نظر اينکه بهش بصورت فيزيکی متعهد نباشه بی تفاوت باشه؟ بازم بذارين واضح تر بگم! من يه دوستی دارم که از اولی که با من آشنا شده، گفته که نه اهل اينه که به من يا هر کس ديگه ای تعهد بده، نه اهل ازدواجه، نه هيچ کدوم از اين مسائل که خوب شخصا واسه من خيلی هميشه مهم بوده. بهر حال با توجه به جميع شرايط، من اين آشنايی رو شروع کردم. حدود یکسال هست الان!
چيزی که هميشه احساس کردم اين هست که خوب اين يه مدل دوستيه، يعنی دوستی که دو طرف با هم خيلی هم دوستن، سکس هم دارن، خيلی هم واسه هم اهميت دارن، ولی خوب نسبت به هم تعهد ندارن! استنباط من در يکسال گذشته اين بوده! ما از هم خيلی دور زندگی می کنيم و اغلب سه، چهار ماه يه بار هم رو ميبينيم. يعنی معمولا يکجا با هم ميریم سفر. اين دفعه هم همينکار رو کرديم! يه دو هفته ای با هم رفتيم يه سفر خيلی بياد ماندنی! ما سفر با هم زياد رفتيم، ولی هيچ وقت اندازه اين سفر من ازش خوشم نيامده بود! يعنی يه خصوصياتی که من خيلی می پسندم تو يه مرد اين داره! کيف کردم! بنظرم که ما زوج مناسبی اومديم از نظر اينکه با هم تقريبا هميشه کنار می آييم! البته بايد اعتراف کنم که اون بيشتر با من کنار مياد! بهر حال، من خيلی لذت بردم و انهم همين رو ميگفت! جرياناتی قبل، حين، و بعد از سفر پيش آمد که شايد من بدون دليل يه جور احساسم نسبت به اين آدم و کل اين رابطه عوض شد!
البته همينجا بايد بگم که حتی قبل از اين سفر. نوع رابطه ای که من با اين آدم داشتم و توجه و محبتی که اين بمن از روز اول نشون داده، هيچ کس حتی EX من هم بهم نداشته! و خوب من از اين موضوع هميشه ازش ممنونم و البته هميشه هم بهش گفته ام!
اما جوری که من از اول و حالا شايد کم کم بيشتر واسم جا افتاد، اينجوری بود که، ما دو تا دوست نزديکيم، هر دو آزاديم که با ديگران رابطه داشته باشيم، اين واسه اون بيشتر معنی شيطونی ميداد و واسه من گشتن دنبال کسی که خوب شريک زندگيم باشه! هر دو تا هم نسبت به اين موضوع با هم ندار بوديم! از طرف ديگه خيلی وقتها که صحبت می کنيم، به مسئله يه زوج (حالا مدل مزدوج شما فرض کنين!) و نوع ارتباط و اينکه مثلا امکانش هست که اينها با هم باشن، ولی حالا نه هميشه، ولی گاهی هم شيطونی کنن ولی رابطشون هم بهم نخوره؟ خيلی سر اين مسئله ما صحبت کرديم، و چون واقعا ما رابطمون دوستی هست نه بيشتر، واقعا خيلی راحت با هم سر اين موضوعات حرف می زنيم! اون ميگه که ميتونه! من ميگم که من فکر نمی کنم که بتونی! واسه اينکه زن آدم با دوست دختر آدم فرق داره! و تو هم آدم غيرتی هستی به عبارتی! اما فکر میکردم و میکنم که خیلی جنبه میخواد از هر دو طرف که اینکارو بکنن و اصل رابطشون هم خراب نشه! اما خوب توی همين رابطمون که هستيم، خوب من حس ميکردم که شدنيه. به اين مدل که مثلا من واقعا برام مهم نيست اگر اون بره با کس ديگه ای بخوابه. با اينکار حس ميکردم که من احساس خطر نخواهم کرد! و نميکردم! يعنی خوب مثلا اگر شيطونی هم ميکرد بهم ميگفت و من واقعا ناراحت نميشدم. البته چند تا دليل داشت! مهمترینش این بود که ميدونستم اون دنبال رابطه مثل من نميگرده! بيشتر دلش شيطونی ميخواد! و خوب جالبه که از پارسال تا حالا هم مورد های زيادی هم بهشون برخورد نکرده! (البته اينم تو پرانتز بگم که منهم مدتی طول کشيد که اين نگرش رو به اون و کل قضيه داشته باشم!) اما امروز اتفاق جالب و شايد متضادی افتاد! اول که اين آقا از ديروز ساات ۶-۷ شب گم و گور شد! يعنی cell خاموش!تا خود آخر شب! بعد هم که امروز ظهر زنگ زده يه حرفای عجيب غريبی ميزنه در مورد سکس سه نفره و اينا که شديدا با توجه به بی خبريش از ديروز شديدا منو شاکی کرد!!!! حالا بعد متوجه شدم که آقا با يه دختری از بوستون آشنا شده، و چون خونه خالی بوده اين آخر هفته بهش گفته بيا اونم اومده! و خيلی هم باهاش fun داشته، هم سکسی هم غيره! باور نميکنين من از اون روز چقدر حالم گرفته است! اول که گفتم تموم شد رابطه ما! يعنی نه اينکه رسما بياد بگه بذار تمومش کنيم ولی خوب عملا اينطوری ميشه، و اينکه من چقدر نسبت به خودم اطمينان ندارم! يعنی بذارين اينجوری بگم! بعد از در نظر گرفتن همه حرفا و تفکرات و اينا، من فکر نمی کنم که شخصا جنبه همچين روابط بازی رو داشته باشم و شديدا نسبت بهش احساس عدم اطمينان ميکنم! واسه يه اصل ساده! هميشه احتمال اين هست که توی اين آشنايی ها يکی بهتر از من پيدا شه، از هر نظری! در نتيجه، در جايی که من هيچ مدل کنترلی رو قضيه ندارم ممکنه اون (پارتنر، شوهر،…)​بذاره بره! نکته ديگه اينکه، فيزيک قضيه واقعا خيلی مهم نيست، مهم جايگاهی هست که من دارم و دلم نميخواد از دستش بدم! اين جايگاه شامل هم صحبت، رازدار، هم سفر، هم فکر، پارتنر سکس و …. ميشه! و من از حضور اين خانم با توجه به حرفای اون يکدفعه ترس ورم داشت که اون بخواد جامو بگيره! هرچند بيچاره حتی وقتی اون بود چند بار با من تماس گرفت که نتونستيم حرف بزنيم، ولی بعدا گفت که خواستم حالتو بپرسم! تو يه جايگاه ديگه داری واسه من! با تمام اين حرفا، من شديدا احساس خطر ميکنم! موضوع جالبتر از اون اینه که، به اون خانوم طوری در مورد من گفته که انگار ما یک رابطه ای با هم داریم و بعلت دوری راه هر دو با این مساله موافقیم که طرفمون آزاد باشه شیطونی هاشو بکنه! در صورتیکه من هیچ وقت در مورد این رابطه اینجوری فکر نمیکردم! یعنی درسته که ما از هم دوریم و همه اینا، اما من فکر نمیکردم و نمیکنم که اگر فرضا ما کنار هم. هم زندگی میکردیم چیزی عوض میشد! واسه اینکه مساله اول این هست که اون آدم تعهد بده نیست کلا! ولی خب  الآن داره اینو میگه!!!!! ما که گیج شدیم!
اما موضوع اول سر جاشه، یعنی این مدل بهر حال غلطه یا نه؟!
حالا نميدونم، آيا يکسال واسه همچين مدل رابطه ای کمه، يا اصل موضوع غلطه؟ شما چی فکر میکنین؟ کسی هست که چنین مدل رابطه ای داشته باشه و رابطه موفقی هم داشته باشه، و در ضمن بهر حال توی زندگی عادی هم جزو مردم عادی بشمار بیاد؟

نگاشته شده توسط: tanhai | آگوست 16, 2007

Hard Week is Finally Over!

خوب به سلامتی ما امتحان نيمچه بارمونو داديم که چون تستی بود نميدونيم چيکار کرديم! از خدا که پنهون نيست از شما چرا، تا تونستيم هم سعی کرديم که از اينور اونور هم از ورقه های بقيه تائيديه بگيريم! حالا بايد منتظر جوابش باشيم! مدرسه از دوشنبه هفته ديگه شروع ميشه:( منکه حالشو ندارم هيچ رقم! امسال ميگن سخت ترين سال ما هست!​خدا بدور!
امشب من قرار بود که تو يه سمينار مانندی بنام creation  شرکت کنم که چون به حد نصاب نرسیدیم تشکیل نشد! اما معلم حرفای جالبی زد واسه اینکه چقدر از این مدل کلاسها واسه موفقیت های شخصی مثل پول در اوردن استفاده کنم! خوشم اومد از ایدش! برم یکم استراحت کنم این آخر هفته که بابام در اومد!

پ.ن. اين کامپيوتر ما ظاهرا کمی تا قسمتی قاط زدن! ااين پست مال هفته پيش جمعه هست! يعنی ۱۰ آگوست! حالا بقيش هم ميارم!

نگاشته شده توسط: tanhai | آگوست 9, 2007

مصاحبه

خوب من اين هفته رسما از زيادی کار و شلوغی سر به صحرا  خواهم گذاشت!  با اجازتون جمعه امتحان برد دارم (خوب البته اصلی نيست، ولی جزوی از اونه!) که تا همين weekend قبل لای جزوه هامو هم باز نکرده بودم! بعد امروز يه مصاحبه داشتم! داشتم زهر ترک ميشدم! من تا حالا اينجا مصاحبه نرفته بودم به معنی واقعي، واسه همين خيلی مي ترسيدم! کلی از زعمای قوم کمک خواستم سر همين موضوع! بعد هم تمام weekend  دنبال لباس بودم واسش که چيزی هم پيدا نکرده بودم تا همين ديشب! (دقيقه90 رو که دارين!) خلاصه، بعد هفته پيش هم با يکی آشنا شده بودم ميخواستم برم بيرون، بعد حالا آخر هفته هم از جمعه شب تا يکشنبه شب کلاس دارم! برنامه ديگه نبود؟ تعارف نکنين ها!!!!!!!!!!!!

حالا از مصاحبه امروز بگم! اولش خيلی خورد تو پرم! يه جای خيلی بی کلاسی بود، من همش فکر ميکردم، من عمرا دلم بخواد اينجا کار کنم!  بعد ولی کلی نظرم برگشت!!!!! ميدونين چرا؟ آقا يه هلويی ما رو مٌصاحبه کرد که نگو!!!!!!!!!!!!!  کار و مار بی خيال، اين از من سوال ميپرسيد، من سعی ميکردم گوش کنم! مگه ميشد؟!!!! همش تو دلم قربون صدقه اين ميرفتم!!!  اما خوب بعدش اون آدم اصلی اومد و پدر من بدبخت رو در آورد! ولی خوب البته منم کم نياوردم و همه سوالاشو جواب دادم:)) يارو کلی خوشش اومد:)​ فکر کنم منو پسنديدن، چون اين به اون اشاره کرد که مثبته و بعد هلوی من شروع کرد ازم پرسيدن که حقوق چقدر ميخوای و سوالای ديگه:) خلاصه تجربه جالبی بود. از​خودم خوشم اومد!! مثل اينکه واقعا يه چيزايی حاليمه:) بعد متوجه شدم که کجا ها رو بايد بيشتر کار کنم مخصوٌصا پروژه هايی که قديميتر هستن. خلاصه من الان فعلا اصلا کار واسم مهم نيست! اون هلو رو بچسب!!!!!

حالا انشالله اگه يادم بمونه حتما ميام مفصل در مورد پروسه مصاحبه کردن تو آمريکا توضيح ميدم! الان وقت ندارم بخدا!

راستی من هفته ديگه هم يه مصاحبه ديگه دارم:) Wish Me Luck:)

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها