<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>غريبه آشنا &#187; Uncategorized</title>
	<atom:link href="http://tanhai.wordpress.com/category/uncategorized/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tanhai.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 22 Aug 2008 03:28:55 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='tanhai.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/b81e9dee999f286067b3687f06bc9071?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>غريبه آشنا &#187; Uncategorized</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://tanhai.wordpress.com/osd.xml" title="غريبه آشنا" />
		<item>
		<title>New York, New York!</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2008/08/03/new-york-new-york/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2008/08/03/new-york-new-york/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 06:14:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[رابطه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/?p=37</guid>
		<description><![CDATA[ 
هفته پيش از طرف شرکت رفته بودم نيويورک. من عاشق نيويورک هستم. &#8220;شهر&#8221; به اون معنايی که ما ميشناسيم، فقط يعنی نيويورک! هتلم هم خيلی خوب بود. يعنی در مقايسه با هتل هايی که قبلا تو نيويرک يا کلا east coast رفته بودم، خيلی خوب بود. هم دفتر شرکتو تو نيويورک ديدم، هم اون کسيکه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=37&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p> </p>
<p>هفته پيش از طرف شرکت رفته بودم نيويورک. من عاشق نيويورک هستم. &#8220;شهر&#8221; به اون معنايی که ما ميشناسيم، فقط يعنی نيويورک! هتلم هم خيلی خوب بود. يعنی در مقايسه با هتل هايی که قبلا تو نيويرک يا کلا east coast رفته بودم، خيلی خوب بود. هم دفتر شرکتو تو نيويورک ديدم، هم اون کسيکه بايد باهاش در پروژه عربستان کار کنم ديدم، هم کلی Design Master ياد گرفتم، خلاصه خيلی خوب بود. اما يه اتفاق جالب شايد هم ناراحت کننده افتاد.<br />
ماجرا اينه که، من وقتی معلوم شد که رفتنم به نيويورک قطعی شد، به اين دوستم گفتم و بهش گفتم که ميتونم يه روز زودتر بيام، که يکشنبه که تو تعطيلی با هم باشيم و البته شب هم مهمون تو باشيم! که خيلی استقبال کرد و اينا بعد ولی دوشنبه پيش که باهم حرف ميزديم، يه دفعه حرف به اين کشيد که آيا ما اين دفعه هم مثل دفعه پيش که در عرض ۴ روز فقط يه بار سکس داشتيم اينطوری خواهد بود يا نه. بعد من گفتم خوب من واقعا واسم جای تامله اين مساله، بعنوان دوست دخترت. اينو که گفتم انگار آتشش زدن! شروع کرد داد و بيداد کردن که صد بار گفتم اين حرفو نزن! من از روز اول گفتم که ما دوست دختر پسر نيستيم و اين حرفا.گفتم پس این که منو میبری خونه فامیلات و اینجوری باهام رفتار میکنی که همه فکر میکنن من دوست دخترتم یعنی چی؟ تو همه دوستهاتو میبری؟ یا مامنت همه دوستهاتو میخواد ببینه؟  گفت که من نميخوام به کسي، نه تو، نه هيچ کس ديگه ای نزديک بشم، واسه اينکه اينجوری جدا شدن سخت ميشه. گفتم حالا چرا تو از اول به جدا شدن فکر ميکنی؟ گفت برای اينکه بالاخره پيش مياد، من که نميخوان هيچ وقت ازدواج کنم! بعد هم گفت شايد که ما خيلی بيخودی به هم نزديک شديم، شايد بايد در مورد اين رابطه بيشتر فکر کنيم! حالا مساله جالب اينکه من آخرش گفتم که ببين ميخوای که ما نيايم پيشت اون يه شب؟ گفت نه، شما که مهمونين، قدمتون روی چشم! گفتم نه، تعارف نکن! گفت حالا با هم حرف ميزنيم!<br />
اين آخرين مکالمه ما بود! تا چند شب برام عادی بود، اما وقتی واسه تولدم هم زنگ نزد، مطمئن شدم که ديگه بهم زنگ نميزنه. تازه اونوقت بود که فهميدم حتی برای اونشب هم قرار نيست که ما بريم خونش و در واقع ما مونديم و يه شب بی جايی تو شهر دراندر دشت نيويورک! که دوست دوستم بداد ما رسيد، کسيکه ما رو اصلا نميشناخت. در واقع ما روز شنبه تا ساعت ۱۱:۳۰ شب اصلا جا نداشتيم! داشتيم برنامه ميريختيم بريم مهمونی (قرار بود بريم مهمونی)، کلاب تا ۴ صبح بازه، بعد راه ميافتيم تو خيابونا! يا ميريم تو مترو! فکر کنين مثل بی خانمان ها! که خلاصه اينجوری نشد و دوست دوستم مارو نجات داد!!!<br />
خدائيش باور نميکردم که اينکارو با من بکنه. يعنی اينجوری منو بکاره! اصلا هم موضوع اين نيست که من دوست دخترش بودم يا نه، اصلا همچين چيزی رو تو وجودش نميديدم!</p>
<p>واسه مامانش خريد کرده بودم، داشت ميرفت مامانشو ببينه. منکه ايران بودم پيغام داده بود که من برم ببينمش. منم با يک کيک رفتم خونشون. طفلک يکعالمه واسم کادو گرفته بود، کلی منو خجالت داد. منم واسه جبران خواستم حالا که اين ميره، واسش کادو بدم. حتی نميخواستم ببينمش که اينارو بهش بدم، ولی اينقدر از دستش سر اين مساله کاشته شدن عصبانيم که اصلا بی خيال شدم!</p>
<p>اين رابطه هم تموم شد. طولانی ترين رابطه ای بود که تو عمرم داشتم و بعبارتی بهترین و سالمترینشون. اولین رابطه ای بود که یه بالانس خوبی بین ما و این رابطه برقرار بود. دیدن تو اکثر این رابطه ها، یا تو خیله تو نخ طرفی یا اون؟ معمولا نمیشه که دو طرفه باشه. ولی این رابطه بود. واسه دو سال، هیچ وقت نشد که یکیمون خیلی تو کف باشه، همیشه دوتامون هوای همو داشتیم. اولین رابطه ای بود که من به معنای واقعی کلمه خودم بودم توش، نه فیلمی بود، نه قیافه ای، نه چیزی. همینجوری خیلی بهم میخوردیم، بدون اینکه بخوایم چیزی رو در مورد هم عوض کنیم. از بودن با هم لذت میبردیم، خیلی با هم match بودیم. بهترین سفرهای عمرم رو باهاش کردم. خیلی خیلی لذت بردم ازش. و راستشو بگم دلم واسش میسوزه، خیلی زیاد. چقدر یکی باید بترسه از زندگی و مخلفاتش که اینجوری از نزدیک شدن به آدمها بترسه؟</p>
<p>عزیزم، ممنونتم واسه همه وقتهای خوبه باهات گذروندم، چه با خودت، چه پای تلفن. ممنونم که اینقدر چیزا یادم دادی از یه رابطه سالم. ممنونم که بهم این اجازه رو دادی که خودم باشم و از خودم بودن نترسم. برات آرزوی موفقیت میکنم در تمام مراحل زندگیت. متاسفم که اینقدر نتونستم اعتمادتو جلب کنم که به ترست از رابطه، محبت، و عشق فائق بشی و بتونی منو راه بدی تو دلت. من همه سعیمو کردم. دوستت داشتم یه جور دیگه. نه مثل عشق هایی که فرضا به سعید یا نوید داشتم، بلکه خیلی mature  تر و سالم تر بود. اميدوارم که تو هم از من خاطره خوب داشته باشی.</p>
<p>يک چيز جالب اينه که، بصورت خيلی زيادی من آروم هستم. وقتی با نويد بهم زدم و حالم بد نبود، اونقدر که خودم حداقل انتظار داشتم، فکر ميکردم که علتش اينه که فرزاد هست. اما حالا که با ين هم بهم زدم و ميدونم که ديگه کسی نيست، واسه خودم جالبه که هنوز اينقدر که فکر ميکردم حالم بد نيست. مثل هميشه درم آناليز ميکنم، اينو ميدونم. دليل اين آرامشم چيه نميدونم. بی احساس شدم؟ ديگه اونقدر حساس نيستم؟ اون دختر کوچولو دیگه اونقدر احساس تنهایی نمیکنه؟ نميدونم.</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/37/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/37/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=37&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2008/08/03/new-york-new-york/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Another Break up this time SOO different!</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2007/11/02/another-break-up-this-time-soo-different/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2007/11/02/another-break-up-this-time-soo-different/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Nov 2007 07:06:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/2007/11/02/another-break-up-this-time-soo-different/</guid>
		<description><![CDATA[بالاخره تمومش کردم! خودم هم باور نميکردم ولی اينکارو کردم! از هفته پيش که اون کارو کرد تا اين هفته، همش حالم بد بود، همش احساس ميکردم که رفتنم درست نيست. اصلا واسه چی دارم ميرم. ديگه امشب کم آوردم، حالم بد فرم گرفته بود، و هر چی تو دلم بود رو گفتم. حالا قرار [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=19&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>بالاخره تمومش کردم! خودم هم باور نميکردم ولی اينکارو کردم! از هفته پيش که اون کارو کرد تا اين هفته، همش حالم بد بود، همش احساس ميکردم که رفتنم درست نيست. اصلا واسه چی دارم ميرم. ديگه امشب کم آوردم، حالم بد فرم گرفته بود، و هر چی تو دلم بود رو گفتم. حالا قرار شد که فکرامونو بکنيم که اصلا می خواهيم بااين رابطه چيکار کنيم! اينم تموم شد، ولی واسه من تجربه خوبی بود. خيلی چيزها از خودم ياد گرفتم. خيلی چيزا از يه رابطه!<br />
سه سال بود که با کسی Break Up نکرده بودم! هنوز هم درد میگیره! حتی اگه خودت اینکارو بکنی!</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/19/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/19/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/19/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/19/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/19/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/19/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/19/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/19/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=19&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2007/11/02/another-break-up-this-time-soo-different/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>