<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>غريبه آشنا &#187; رابطه</title>
	<atom:link href="http://tanhai.wordpress.com/category/%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tanhai.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 22 Aug 2008 03:28:55 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='tanhai.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/b81e9dee999f286067b3687f06bc9071?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>غريبه آشنا &#187; رابطه</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://tanhai.wordpress.com/osd.xml" title="غريبه آشنا" />
		<item>
		<title>New York, New York!</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2008/08/03/new-york-new-york/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2008/08/03/new-york-new-york/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 06:14:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[رابطه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/?p=37</guid>
		<description><![CDATA[ 
هفته پيش از طرف شرکت رفته بودم نيويورک. من عاشق نيويورک هستم. &#8220;شهر&#8221; به اون معنايی که ما ميشناسيم، فقط يعنی نيويورک! هتلم هم خيلی خوب بود. يعنی در مقايسه با هتل هايی که قبلا تو نيويرک يا کلا east coast رفته بودم، خيلی خوب بود. هم دفتر شرکتو تو نيويورک ديدم، هم اون کسيکه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=37&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p> </p>
<p>هفته پيش از طرف شرکت رفته بودم نيويورک. من عاشق نيويورک هستم. &#8220;شهر&#8221; به اون معنايی که ما ميشناسيم، فقط يعنی نيويورک! هتلم هم خيلی خوب بود. يعنی در مقايسه با هتل هايی که قبلا تو نيويرک يا کلا east coast رفته بودم، خيلی خوب بود. هم دفتر شرکتو تو نيويورک ديدم، هم اون کسيکه بايد باهاش در پروژه عربستان کار کنم ديدم، هم کلی Design Master ياد گرفتم، خلاصه خيلی خوب بود. اما يه اتفاق جالب شايد هم ناراحت کننده افتاد.<br />
ماجرا اينه که، من وقتی معلوم شد که رفتنم به نيويورک قطعی شد، به اين دوستم گفتم و بهش گفتم که ميتونم يه روز زودتر بيام، که يکشنبه که تو تعطيلی با هم باشيم و البته شب هم مهمون تو باشيم! که خيلی استقبال کرد و اينا بعد ولی دوشنبه پيش که باهم حرف ميزديم، يه دفعه حرف به اين کشيد که آيا ما اين دفعه هم مثل دفعه پيش که در عرض ۴ روز فقط يه بار سکس داشتيم اينطوری خواهد بود يا نه. بعد من گفتم خوب من واقعا واسم جای تامله اين مساله، بعنوان دوست دخترت. اينو که گفتم انگار آتشش زدن! شروع کرد داد و بيداد کردن که صد بار گفتم اين حرفو نزن! من از روز اول گفتم که ما دوست دختر پسر نيستيم و اين حرفا.گفتم پس این که منو میبری خونه فامیلات و اینجوری باهام رفتار میکنی که همه فکر میکنن من دوست دخترتم یعنی چی؟ تو همه دوستهاتو میبری؟ یا مامنت همه دوستهاتو میخواد ببینه؟  گفت که من نميخوام به کسي، نه تو، نه هيچ کس ديگه ای نزديک بشم، واسه اينکه اينجوری جدا شدن سخت ميشه. گفتم حالا چرا تو از اول به جدا شدن فکر ميکنی؟ گفت برای اينکه بالاخره پيش مياد، من که نميخوان هيچ وقت ازدواج کنم! بعد هم گفت شايد که ما خيلی بيخودی به هم نزديک شديم، شايد بايد در مورد اين رابطه بيشتر فکر کنيم! حالا مساله جالب اينکه من آخرش گفتم که ببين ميخوای که ما نيايم پيشت اون يه شب؟ گفت نه، شما که مهمونين، قدمتون روی چشم! گفتم نه، تعارف نکن! گفت حالا با هم حرف ميزنيم!<br />
اين آخرين مکالمه ما بود! تا چند شب برام عادی بود، اما وقتی واسه تولدم هم زنگ نزد، مطمئن شدم که ديگه بهم زنگ نميزنه. تازه اونوقت بود که فهميدم حتی برای اونشب هم قرار نيست که ما بريم خونش و در واقع ما مونديم و يه شب بی جايی تو شهر دراندر دشت نيويورک! که دوست دوستم بداد ما رسيد، کسيکه ما رو اصلا نميشناخت. در واقع ما روز شنبه تا ساعت ۱۱:۳۰ شب اصلا جا نداشتيم! داشتيم برنامه ميريختيم بريم مهمونی (قرار بود بريم مهمونی)، کلاب تا ۴ صبح بازه، بعد راه ميافتيم تو خيابونا! يا ميريم تو مترو! فکر کنين مثل بی خانمان ها! که خلاصه اينجوری نشد و دوست دوستم مارو نجات داد!!!<br />
خدائيش باور نميکردم که اينکارو با من بکنه. يعنی اينجوری منو بکاره! اصلا هم موضوع اين نيست که من دوست دخترش بودم يا نه، اصلا همچين چيزی رو تو وجودش نميديدم!</p>
<p>واسه مامانش خريد کرده بودم، داشت ميرفت مامانشو ببينه. منکه ايران بودم پيغام داده بود که من برم ببينمش. منم با يک کيک رفتم خونشون. طفلک يکعالمه واسم کادو گرفته بود، کلی منو خجالت داد. منم واسه جبران خواستم حالا که اين ميره، واسش کادو بدم. حتی نميخواستم ببينمش که اينارو بهش بدم، ولی اينقدر از دستش سر اين مساله کاشته شدن عصبانيم که اصلا بی خيال شدم!</p>
<p>اين رابطه هم تموم شد. طولانی ترين رابطه ای بود که تو عمرم داشتم و بعبارتی بهترین و سالمترینشون. اولین رابطه ای بود که یه بالانس خوبی بین ما و این رابطه برقرار بود. دیدن تو اکثر این رابطه ها، یا تو خیله تو نخ طرفی یا اون؟ معمولا نمیشه که دو طرفه باشه. ولی این رابطه بود. واسه دو سال، هیچ وقت نشد که یکیمون خیلی تو کف باشه، همیشه دوتامون هوای همو داشتیم. اولین رابطه ای بود که من به معنای واقعی کلمه خودم بودم توش، نه فیلمی بود، نه قیافه ای، نه چیزی. همینجوری خیلی بهم میخوردیم، بدون اینکه بخوایم چیزی رو در مورد هم عوض کنیم. از بودن با هم لذت میبردیم، خیلی با هم match بودیم. بهترین سفرهای عمرم رو باهاش کردم. خیلی خیلی لذت بردم ازش. و راستشو بگم دلم واسش میسوزه، خیلی زیاد. چقدر یکی باید بترسه از زندگی و مخلفاتش که اینجوری از نزدیک شدن به آدمها بترسه؟</p>
<p>عزیزم، ممنونتم واسه همه وقتهای خوبه باهات گذروندم، چه با خودت، چه پای تلفن. ممنونم که اینقدر چیزا یادم دادی از یه رابطه سالم. ممنونم که بهم این اجازه رو دادی که خودم باشم و از خودم بودن نترسم. برات آرزوی موفقیت میکنم در تمام مراحل زندگیت. متاسفم که اینقدر نتونستم اعتمادتو جلب کنم که به ترست از رابطه، محبت، و عشق فائق بشی و بتونی منو راه بدی تو دلت. من همه سعیمو کردم. دوستت داشتم یه جور دیگه. نه مثل عشق هایی که فرضا به سعید یا نوید داشتم، بلکه خیلی mature  تر و سالم تر بود. اميدوارم که تو هم از من خاطره خوب داشته باشی.</p>
<p>يک چيز جالب اينه که، بصورت خيلی زيادی من آروم هستم. وقتی با نويد بهم زدم و حالم بد نبود، اونقدر که خودم حداقل انتظار داشتم، فکر ميکردم که علتش اينه که فرزاد هست. اما حالا که با ين هم بهم زدم و ميدونم که ديگه کسی نيست، واسه خودم جالبه که هنوز اينقدر که فکر ميکردم حالم بد نيست. مثل هميشه درم آناليز ميکنم، اينو ميدونم. دليل اين آرامشم چيه نميدونم. بی احساس شدم؟ ديگه اونقدر حساس نيستم؟ اون دختر کوچولو دیگه اونقدر احساس تنهایی نمیکنه؟ نميدونم.</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/37/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/37/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/37/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/37/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=37&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2008/08/03/new-york-new-york/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نويد از ابتدا تا پايان</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2008/07/09/%d9%86%d9%88%d9%8a%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d8%af%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d9%8a%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2008/07/09/%d9%86%d9%88%d9%8a%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d8%af%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d9%8a%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 01:56:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[رابطه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/?p=21</guid>
		<description><![CDATA[اينو تو يه پست جدا مينويسم واسه اينکه واسه خودم خيلی مهمه! از اون اوالش تا آخرش واسم خيلی خاص بوده.
۸ ماه پيش باهاش آشنا شدم و ۷ ماه پيش واسه اولين بار ديدمش. دقيقا واسم تداعی کننده سعيد بود. از نظر شخصيتی اينا با هم اصلا شايد سنخيت نداشتن، اما واسه من يه جورايی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=21&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>اينو تو يه پست جدا مينويسم واسه اينکه واسه خودم خيلی مهمه! از اون اوالش تا آخرش واسم خيلی خاص بوده.</p>
<p><a href="http://tanhai.wordpress.com/2007/10/28/%d8%aa%d8%a7%d…88%d8%af%d8%9f%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d8%af%d8%9f">۸ ماه پيش باهاش آشنا شدم </a>و ۷ ماه پيش واسه اولين بار ديدمش. دقيقا واسم تداعی کننده سعيد بود. از نظر شخصيتی اينا با هم اصلا شايد سنخيت نداشتن، اما واسه من يه جورايی يکی بودن. از همون شب اول همون جذابيتها رو واسم داشت. خيلی جالب بود. هوا، زمان، فصل، همه و همه يه جورايی تداعی کننده ۴ سال پيش بود. گذشت. رابطم باهاش خيلی زياد نبود. آدم عجيبی بود از جهاتی. سنش زياد بود (به نسبت)، ۲ تا بچه بزرگ داشت. ولی يه جورای غريبی خيلی بمن شبيه بود. بعضی وقتها ميترسيدم از اين شباهت. همه چيزايی که من دوست داشتم خودم بهش برسم اين رسيده بود و من احساس ميکردم ميتونه خيلی واسم مربی خوبی باشه. جالب اينه که بعد تر متوجه شدم که Love Pattern من اين هست که من اول از همه به سمت کسی جذب ميشم که نقش مربی منو بتونه پيدا کنه. و اين آدم ايده آل همچين نقشی بود! در عين حال تو اين رابطه منم خيلی چيزا بهش ميدادم که هميشه کمبودشو داشت. زندگی جالبی داشت. ظاهرا ۱۲ سالگی فرستادنش آمريکا. خيلی سختی کشيده. يه جورايی خيلی کمبود محبت داشت. ​باضافه اينکه اصلا هم نشون نميداد. خيلی مغرور بود در عين حال خيلی هم خودخواه بود. شايد واسه اينکه از کوچيکی به نيازهای بچگيش رسيدگی نشده بود، واسه همين خودخواه بود. ولی جالب تر اين بود که، با همه اين حرفا خوانوادش چنان انتظارات غريبی ازش داشتن که واسه من خيلی عجيب بود! بهرحال، کم و بيش ميديدمش، باهاش در تماس بودم. ايران هم ديدمش. وقتی برگشت يه جورايی بهش نزديکتر شدم. ولی حس ميکردم اون پايه اينکار نيست. از تجربه ای که با سعيد داشتم نميخواستم دوباره تو يه رابطه بمونم که شايد يه اتفاقی بعدا بيفته. باهاش جدی صحبت کردم. ديدم نميدونه ميخواد چيکار کنه. کم کم متوجه شدم که اين آدم شايد با بيشتر از ۱۰ تا زن و دختر در ارتباطه! با همه Date ميره، خوش ميگذرونه، ولی نميخواد که با کسی رسما باشه! با کسی هم سکس نداره! بهش ۳ ماه وقت دادم. گفتم فکر کن. ببين ميخوای با من توی يه رابطه باشی يا نه.</p>
<p>اين وسط عملش پيش اومد! اينقدر کله خر بود که خودش ميخواست بره دکتر و بره زير عمل، بعد هم خودش رانندگی کنه برگرده خونه! با هزار خواهش و التماس رفتم بردمش دکتر، آوردمش. ۲ روز تمام پيشش بودم. شبش جای بخيه هاش شروع  کرد به درد گرفتن. هی ميگفت برو خونتون. من خوبم. منم هيچی نميگفتم، فقط شونه هاشو ماساژ ميدادم. ميگفت آخه تو بمونی کجا ميخوای بخوابی؟ ميگفتم تو نگران من نباش. رو کاناپه ميخوابم. ميگفت سرما ميخوری. بعد ميگفت ببين اگه اينجا بخوابی من ازت سوء استفاده ميکنم ها! ميگفتم بابا اينکاره نيستی! (واقعا هم خدائيش نشده بود که يه دفعه هم احساس نا امنی باهاش بکنم. ميدونستم درد داره. يه دنده هم بود قرصاشو نميخورد! درد ميکشيد. و من هيچ کاری از دستم بر نميامد غير از اينکه شونه هاشو بمالم! آخر سر برگشت سمت من. گفت همينجا بخواب، بغل من. و بعد از پشت بغلم کرد و خدايا چه شبی بود اونشب!</p>
<p>من تو عمرم از ۳ نفر اينقدر خوشم اومده. اولی که هيچي، سعيد رو هم هيچ وقت پيش نيامد که شب تا صبح تو بغلش بخوابم. همون مدتی هم که ميخوابيدم بلد نبود چيکار کنه و حالا اين! يعنی ميخوام بگم ۵-۶ ساعت با هم تو تخت نبوديم ولی لحظه لحظه اش واسه من لذت بود. يک ذره هم شهوت نبود، حتی يه نخود! خدايا يعنی چه جوری ممکنه؟ آدم حتی يه بار هم با يکی در مورد اينکه چی دوست داره، از چی لذت ميبره حرف نزده باشه، بعد دقيقا اون همه کارايی رو بکنه که من واسش ميمیرم؟  ما به معنای رايج کلمه، يا بقول بيل کلينتون سکس نکرديم. پايين تنه منو عليرغم ميل من لخت کرد ولی کاری نکرديم. پاشو انداخت لای پای من و خوابيديم. من خيلی خسته بودم، خيلی. ميخوابيدم ولی يهو بيدار ميشدم ميديدم داره يه کار ديگه ميکنه که من باز بيشتر دوست داشتم. ميوفتاد رو من، بغلم ميکرد، ماساژم ميداد، منو ميمالوند. يکی دو بار خواست به من حال بده نذاشتم. اون نميتونست سکس کنه، دکتر اجازه نداده بود. ولی ميخواست به من حال بده. نذاشتم. نميخواستم من فقط حال کنم. دلم ميخواست بهش حال بدم، نميشد. اونشب با وجود اينکه شايد در مجموع ۱ ساعت هم نخوابيدم، اما لذت دنيا رو بردم! اينقدر ساده بودم که فکر ميکردم تموم شد. He let me in! همه تنش مو داره، بهش گفتم، اينا رو ميزنی واسه دفعه ديگه؟ گفت حالا ببينيم چی ميشه. تو فکر بود وقتی اين حرفا رو ميزد و من ازش نپرسيدم به چی داری فکر ميکنی. کاش ميپرسيدم!</p>
<p>اون شب تموم شد. ديگه هم تکرار نشد و واقعا خاطره شد واسه من.</p>
<p>کل عمل اون و بقيه چيزا تموم شد، واسه تولدش به کنسرت John Bon Jovi دعوتش کردم. نبود، کانادا بود. واسه شب جمعش خونم دعوتش کردم. ميخواستم کادو تولدشو بدم. يه چئزی که مدتها بود واسش گرفته بودم، باضافه يه کادوی مخصوص. چيزی که ادعا ميکرد تا حالا نداشته تو زندگيش. کادوی اولشو دادم. خيلی تشکر کرد. يه بار که با هم بيرون رفته بوديم ديده بودش و خوشش اومده بود. همونجا بهش گفتم واسه تولدت ميگيرم و گرفتم. گفت تو با ملاحظه ترين و خارق العاده ترین آدمی هستی که تو عمرم ديدم. خيلی محکم بغلم کرد. ولی نذاشت هديه مخصوصمو بدم. بد برداشت کرد.</p>
<p>هفته بعدش من از کارم اخراج شدم و در ضمن کمرم آسيب ديد. هيچ خبری ازش نداشتم. وقتی زنگ زد بهش گفتم چی شده و اينا. شبش از تولد سالی بهش زنگ زدم. حالم گرفته بود خيلی. گفتم ميام دنبالت يه سر بريم بچرخيم. شروع کرد غرغر کردن. نيم ساعت بعد هم وقتی تو راه بودم بهم زنگ زد که کجايی من داره خوابم ميبره. خيلی ناراحت شدم. اين آدم که بقول خودش هيچ کس تا حالا تو عمرش بهش اينطوری محبت نکرده، اينقدر ارزش نداشت که نيم ساعت واسه من بيدار بمونه! اونجا تصميم گرفتم که تکليف خودمو باهاش يکسره کنم. البته مدتها بود که ميخواستم بهش اين حرفا رو بزنم. بارها و بارها با خودم تکرار کرده بودم که بهش بگم، ببين اگه تو با من نخوای يه رابطه رو داشته باشی من اصلا نميتونم باهات حتی دوست هم باشم. واسه اينکه من بيشتر از يه دوست معمولی واست احساس دارم و نميتونم تو زنگيت باشم و ادای اينو در بيارم که من دوست معموليتم. واسه اينکه اين اذيتم ميکنه و من بيشتر از اينها به خودم و اون دختر کوچولوی درونم مديونم!<br />
اين حرفا رو بارها با خودم گفته بودم، ولی دنبال يه فرصت بودم. و اين فرصت دقيقا ۲ ماه پيش اتفاق افتاد. شنبه شبی بود. حوصلم سر رفته بود. فکر کردم باهاش يه قرار بذارم. بهش زنگ زدم و باهاش مشغول حرف شدم. باز دوباره رفت سر اينکه يکی ازم خواستگاری کرده و اينا و منم گفتم که من دنبال همچين کسی نميگردم! گفتم ببين ميدونی چيه؟ تو اصلا دنبال کسی نميگردی! تو فقط با همه ميخوای بازی کنی. چون همه مشخصاتی که ميگی من دارم، ولی تو منم نميخوای. گفت آخه من ميدونم که بتو وفادار نخواهم بود! خلاصه، گفتم تو ميدونی يه جورايی به من دروغ گفتی؟ گفت چرا اينو ميگی؟ گفتم من اولين سوالی که ازت کردم اين بود که من دنبال يه رابطه جدی ميگردم. گفتی منم همينطور! در صورتيکه تو دنبال کسی نميگردی! واسه اينکه تو اگه از روز اول اينو ميگفتی من اونوقت برخوردم يه چيز ديگه بود. گفت مثلا چی؟ گفتم منم ميگفتم خوش اومدی! گفت يعنی داری اينو ميگی؟ يک آن حس کردم اون فرصتی که دنبالش ميگشتم اينجاست. ميتونم بروی خودم نيارم و بذارم رد شه، يا اينکه ميتونم حرفامو بهش بزنم و ازش خداحافظی کنم. حرفامو بهش زدم با بغض و گريه و اينکه من نميتونم اينجوری. گفتم ميدونم و تو دوست منی و نميخوام ناراحتت کنم. بعد آخراش به خودم گفتم بذار تلاش آخرمو بکنم. بذار اگه چند وقت ديگه به عقب نگاه کردم نگم کاش اين پيشنهاد و بهش داده بودم. بهش گفتم ببين بيا بٌصورت جدی با هم Date کنيم فقط برای مدت ۳ ماه. بعدش اگه خوب نبود تمومش ميکنيم. (واسه اينکه من ميدونم اين مشکل اعتماد داره به آدمها. وقتی با يکی جدی ميشه، رم ميکنه. ميدونستم ميتونم اعتمادشو جلب کنم.) گفتم فقط ازت ميخوام که تماشاگر اين بازی نباشی بلکه فعالانه توش بازی کنی. بهش گفتم میدونم مشکل اعتماد داری. میدونم که اذیت شدی، و من هر چقدر هم که بهت بگم که من اذیتت نمیکنم باورم نمیکنی. که قبول نکرد. بهر حال تموم شد.</p>
<p>يه نکته جالب اينه که، اونقدر که فکر ميکردم اذيتم نکرد. راستش اينا رو که الان مينوشتم کلی گريه کردم. نميدونم دلم واسش تنگ شده؟ نميدونم. اما ميدونم کارم درست بود. و خيلی خوشحلم که اينکارو کردم. بعد هم کلی واسه خودم سرگرمی درست کردم. Gym ميرم، کلاس رقص تانگو و سالسا ميرم. دارم Roller Blading ياد ميگيرم. لذت هم ميبرم. کلی احساس قدرت ميکنم. احساس اينکه اين دختر کوچولوی درون من داره بزرگ ميشه و ميتونه کارای بزرگونه هم بکنه. کارايی که اذيتش نميکنه.</p>
<p> I&#8217;m so proud of you babe. Remember you are that special that one special guy can impress you . till then I&#8217;m here for you, no matter what. You have my love and affection unconditionally. For all those jerks out there, they just don&#8217;t desrve you babe. Be strong, enjot your life till the right one comes along.</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/21/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/21/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/21/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=21&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2008/07/09/%d9%86%d9%88%d9%8a%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d8%af%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d9%8a%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از درد دلهای يه دختر تنها اينور دنيا!</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2007/10/28/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%8a%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d9%8a%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%86%d9%8a%d8%a7/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2007/10/28/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%8a%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d9%8a%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%86%d9%8a%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Oct 2007 06:11:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[رابطه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/2007/10/28/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%8a%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d9%8a%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%86%d9%8a%d8%a7/</guid>
		<description><![CDATA[من امروز هيچ حالم خوب نبود. يعنی راستش از خود ديشب حالم خوب نيست. اول اينکه از اون بازهم خبری نيست، البته کاملا همونجور که حدس ميزدم بود قضيه.يعنی ايشون تشريف برده بودن بوستون. حتی شبش هم به من يه زنگ نزد که من رسيدم! خودم زنگ زدم چون ديگه واقعا داشتم ديوانه ميشدم! يه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=18&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>من امروز هيچ حالم خوب نبود. يعنی راستش از خود ديشب حالم خوب نيست. اول اينکه از اون بازهم خبری نيست، البته کاملا همونجور که حدس ميزدم بود قضيه.يعنی ايشون تشريف برده بودن بوستون. حتی شبش هم به من يه زنگ نزد که من رسيدم! خودم زنگ زدم چون ديگه واقعا داشتم ديوانه ميشدم! يه بار بهش گفتم واسم مهم نيست اگه Physically به من وافادار نباشي، اما من ناراحت ميشم اگه حس کنم يکی جای منو گرفته. حالا مسئله اين نيست که اون آدم جای منو گرفته، بلکه شديدا احساس بدی دارم که داره بهم بی احترامی ميشه. حالا شديدا دارم با خودم کلنجار ميرم که ميتونم؟ خدايا من اصلا واسه چی دارم ۲۰ روز ديگه ميرم اونجا؟ خودمو مسخره کردم؟ يکی که اينقدر واسه من احترام قائل نيست که حتی وقتی از سفر برميگرده، سفری که من هيچ خبری ازش نداشتم، حتی يه تلفن هم به من نميکنه، اين اسمش چيه؟ متنفرم ازت! چطور ميتونی اينکارو بکنی؟ ديشبش با من اينجوری بعد يه شب بعدش ميری بوستون با يکی ديگه باشی؟ يعنی واقعا اصلا هيچی واسه تو مهم نيست؟ دو هفته پيش بود که متوجه شدم که قبل از اينکه به من زنگ بزنه با اون تلفنی حال کرده، بد حال آقا تکميل نشده، زنگ زده به من! اينقدر بهم برخورد که قطع کردم! نميدونم چرا، يه چيزی بهم ميگفت که جمعه شب هم همين اتفاق افتاده بود، ولی من ديگه پرس و جو نکردم! خيلی حالم گرفته است! خيلی. دارم فکر ميکنم که تمومش کنم، يا اينکه برگردنومش به همون فرمی که قبلا بود. فکر کنم اينجوری بهتره! واسه چی من پول و عمرم رو بايد هدر کنم برم اونور کشور وقتی واسه اين آدم هيچ فرق خاصی نداره؟ جدی ميگم، چرا؟</p>
<p>مهم نيست عزيز، اين نيز بگذرد! چيزی که ميدونم اينه که من آدم اين تيپی نيستم. نميتونم کنار بيام. من با تو يه رابطه خيلی عميق داشتم، فکر ميکردم دو طرفه هست. ظاهرا اشتباه ميکردم. بحر حال قدر يه رابطه رو دو طرف بايد بدونن. بايد واسه دو طرف مهم باشه. زوری هم نيست. انتخاب تو هست. من واقعا تا آخر سال دارم بهت وقت ميدم. ديگه بقيش با خودته!</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/18/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/18/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/18/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/18/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/18/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/18/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/18/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/18/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=18&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2007/10/28/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%8a%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%a7%d9%8a%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%af%d9%86%d9%8a%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تاریخ تکرار میشود؟</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2007/10/28/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d8%af%d8%9f/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2007/10/28/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d8%af%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Oct 2007 05:31:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[رابطه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/2007/10/28/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d8%af%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[هفته پيش با يکی رفتم بيرون، اولا که خيلی خوش گذشت، ولی از چند جهت جالب بود. اول اينکه، من اول که با اين آشنا شدم نميدونستم ايرانيه ! واسه اينکه اصلا شبيه ايرانی ها نبودو الا من بهش اسممو نميگفتم آخه! البته بعد هم بهش اينو گفتم. گفت چرا، منم دلایل خودمو گفتم! دلیل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=17&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p align="right">هفته پيش با يکی رفتم بيرون، اولا که خيلی خوش گذشت، ولی از چند جهت جالب بود. اول اينکه، من اول که با اين آشنا شدم نميدونستم ايرانيه ! واسه اينکه اصلا شبيه ايرانی ها نبودو الا من بهش اسممو نميگفتم آخه! البته بعد هم بهش اينو گفتم. گفت چرا، منم دلایل خودمو گفتم! دلیل دیگش اینه که بطور خيلی اتفاقی خيلی از شرايط شبيه اونوقتی بود که من سعيد ديدم! هوا، زمان، محل قرار، نوع و محتوای حرفهايی که زديم، خدايا نميتونستم جلوی خودمو بگيرم که به اون شب و مسائل بعدش فکر نکنم! ۴ سال گذشت ولی واسه من انگار که همين ديروز بود! هميشه پيش خودم فکر ميکردم آيا من واقعا شانسی تو اون رابطه داشتم؟ مثلا اگه ۴ سال پيش، سه سال پيش باهاش آشنا شده بودم قضايا فرق ميکرد؟ چرا اينجوريه که يو وقت يکی رو مي بينی که به معنای واقعی کلمه مرد آرزوهاته! ولی يه وجود واقعی داره! چند بار واسه آدمها پيش مياد که ايده آل زندگيشون رو ملاقات کنن، باهاش وارد يه رابطه بشن؟ من واقعا اينقدر از اون آدماييکه خوشم مياد off هستم؟ نميدونم! ولی حداقل ملاقات اين آدم واسه من اين خوبی رو داشت که بهم ثابت بشه که کسايی ديگه ای هم وجود دارن که من ازشون همونقدر ممکنه خوشم بياد حتی تو همون برخورد اول!<br />
اما حالا جالب تر اين بود که بعدا که باهاش صحبت ميکردم، ميگفت من حس کردم که تو از من خوشت نيومده، چون از دست من فرار کردی!  بعد هم گفت که  از نظر اون، من خوشگلم، خجالتی هستم!، آدمی با ارزشهای خودم هستم، گرم و مهربونم،میدونم از زندگیم چی می خوام، با نمک هستم، و از مصاحبت با من لذت میبره! من میتونم باهات کنار بیام!<br />
حالا بهر حال اين اتفاق افتاده. من حس نمي کنم به جايی بره ولی خوب به چند دليل تجربه جالبی بود. غير از چيزايی که گفتم در بالا، شايد اولين تجربه من بعد از مدتها بود که با يکی بيرون رفتم که خيلی ازش خوشي اومد، ولی با اين وجود هول نشدم! تونستم خودمو همونجا و بعد کنترل کنم. يکم سخت بودحتی الانش هام گاهی آزارم ميده، ولی عمليه:) اين مسئله ای بود که ازش بيشتر از همه چی خوشحالم!</p>
<p align="right">راستی کارت اجازه کار من هم اومد. مونده فقط خود گرین کارت لعنتی بیاد و ما خلاص شیم از این شرکت! ولی حالا خداییش تصمیم اینکه اینجا بمونم یا برم تصمیم آسونی نیست واسم! کاشکی یه Internship واسه تابستون بتونم تو یه شرکت وکالت پیدا کنم که بتونم مسیر کاریمو عوض کنم! ببینم چی میشه!</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/17/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/17/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/17/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/17/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/17/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/17/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/17/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=17&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2007/10/28/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%88%d8%af%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Tarot Reader!</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2007/10/14/tarot-reader/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2007/10/14/tarot-reader/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Oct 2007 07:00:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[رابطه]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/2007/10/14/tarot-reader/</guid>
		<description><![CDATA[من هفته پيش رفته بودم پيش يه  Tarot Reader جاالب بود واسم. يه چيزی تو مايه های همون فال ورق خودمون. من نرفته بودم تا حالا. راستش من تا​حالا دو دفعه درست و حسابی فال گرفتم که خدائيش همش تا حالا درست بوده غير از يه حرفش که واقعا فکر ميکنم و مطمئنم که اونم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=16&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>من هفته پيش رفته بودم پيش يه  Tarot Reader جاالب بود واسم. يه چيزی تو مايه های همون فال ورق خودمون. من نرفته بودم تا حالا. راستش من تا​حالا دو دفعه درست و حسابی فال گرفتم که خدائيش همش تا حالا درست بوده غير از يه حرفش که واقعا فکر ميکنم و مطمئنم که اونم درست ميشه:) حالا ميخوام اينا رو بنويسم که يادم نره بعدا ببينم که چقدرش درست از آب در اومده! سعی ميکنم هرچيش يادم مونده بنويسم.</p>
<p>۱- من نسبت به نتایج کارها و مسائل آدم بدبینی هستم. به این معنی که معمولا همیشه نتایج از اونچه که من انتظارشه دارم بهترمیشه!<br />
۲- من در یک سیکل  creation قرار دارم. این معنیش معمولا اینه که اوضاع خوبه:)<br />
۳- از اونجایی که الان تو یه سیکل خوب قرار دارم گفت بهترین وقت هست واسه گسترش شبکه کاری یا دوستانم یا کارم یا حتی روابط عاشقانه! یا اینکه خوب کردن و بهتر کردن روابط موجودم! بعد براش توضیح دادم که من در حال حاضر یه رابطه همینجوری دارم. حالا اینکه تو میگی در کدوم جهت میشه استفادش کرد؟گفت  هر دو تاش. بعد در مورد این رابطه واسش بیشتر توضیح دادم. چند تا چیز جالب گفت. اول اینکه گفت اگه این رابطه معمولی هست، مواظب باش، چون من یه انبساط اینجا میبینم. مثل حاملگی!!!! بعد هم توی این رابطه تو نمیتونی کاری کنی. اون خود &#8220;شاه&#8221;هست که باید تصمیم بگیره!<br />
۴- به گفته ایشون من تا دو سال دیگر به تمام اهداف زندگیم میرسم، کاری، خانوادگی، مالی!<br />
۵- گفت من تا حداقل ۷ سال دیگه هیچ مرگی در نزدیکانت نمیبینم:)<br />
۶- تو به احتمال ۹۰٪ در سرنوشتت هست که بچه دار بشی و تشکیل خانواده بدی!<br />
۷- این خانواده رو تا ۴۰ سالگی تشکیل دادی و بقول معروف بستی خانواده تو!<br />
۸- بهش گفتم که به دلایلی من کاملا ایمان دارم که خیلی پولدار میشم. نمیدونم چرا ولی ایمان دارم. گفت من توی تاروت دو تا ماه میبینم. ماه نشون دهدنده این هست که تو زندگیت به هرچی که می خوای میرسی. در این کشور معمولا واسه اینکه چنین آزادی انتخابی داشته باشی، باید خیلی پول داشته باشی:)<br />
۹- در مورد رابطه عاشقانه برام کارت جدا برداشت. اول رابطه فعلیم. گفت من چیزای خوب می بینم. و این خیلی پتانسیل داره که یه رابطه جدی و محکم باشه. نگهش دار و بهش فرصت بده. ولی بنابر چیزای دیگه که می بینم، این آدم حد اکثر تا آخر سال میلادی امسال یا اوایل سال دیگه وقت داره. بعد برای يه رابطه جديد برام کارت کشيد، شواليه با اسب سفيد اومد!!!!!!!! گفت بيا! اونهم اگه نشه، با کسی که الان هيچ شناختی ازش نداری آشنا ميشی که توپس:) اگر رابطه فعليت جواب نده، حداکثر با اين آدم تا بهار امسال آشنا ميشی:)</p>
<p>حالا يه مدت ديگه دوست دارم بيام اينارو بخونم ببينم چندتاش درست بوده:)</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/16/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/16/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/16/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/16/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/16/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=16&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2007/10/14/tarot-reader/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وقتی تجزیه شما خوب هست ولی مرده شور ترکیب شما را ببرن چه باید کرد. -۱</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2007/08/18/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%aa%d8%ac%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%88%d9%84%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2007/08/18/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%aa%d8%ac%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%88%d9%84%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 Aug 2007 01:32:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[رابطه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/2007/08/18/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%aa%d8%ac%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%88%d9%84%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[امروز فهميدم که مدارک Advance Parrole من که در واقع مدارک سفر هست به خارج از US و در واقع با اون ویزای ورود دوباره به US بدون درخواست ویزا، برای من اومده! جالبه ها! من هنوز انگشت نگاری هم نکردم هنوز! بابا اینام کاراشون بدتر از مدل میهنی ما هست!!!! حالا فردا(یعنی امروز!) بعد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=9&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p align="right">امروز فهميدم که مدارک Advance Parrole من که در واقع مدارک سفر هست به خارج از US و در واقع با اون ویزای ورود دوباره به US بدون درخواست ویزا، برای من اومده! جالبه ها! من هنوز انگشت نگاری هم نکردم هنوز! بابا اینام کاراشون بدتر از مدل میهنی ما هست!!!! حالا فردا(یعنی امروز!) بعد از مصاحبه ام میرم اونا رو بگیرم!</p>
<p align="right">راستی یه اتفاق خیلی جالبی دیشب افتاد! با یه پسری که بهر حال دورادور میشناختمش قبلا و سر همین کلاس آفرینش بیشتر آشنا شدم باهاش، باهام تماس گرفت واسه کلاس. اولا که کلا شاکی بود از این یارو ولی بعد شروع به صحبت کردیم و جالب اینکه یکدفعه خیلی بهم نزدیک شدیم! یعنی مدل خوب ها! فکر بد نکنین! بعد به من گفت که میدونی تو مشکلت چیه؟ تو همه وسایل مورد نیاز برای بودن با یک شازده رو داری، ولی &#8220;استیل&#8221;ش رو نداری! راست میگه ها! خودم بهش قبلش حالا با یه زبون دیگه گفته بودم! خلاصه، قرار شد که این آخر هفته عوض کلاس این بیاد با من بریم لباسهای خوب خوب بخریم و من باصطلاح کم کم استیلمو عوض کنم! یعنی اگه این بشه ها نمیدونین چی میشه!!!!</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/9/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/9/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/9/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/9/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/9/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=9&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2007/08/18/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%aa%d8%ac%d8%b2%db%8c%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d9%88%d9%84%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%aa%d8%b1%da%a9%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رابطه جنسی آزاد!</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2007/08/17/%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d9%87-%d8%ac%d9%86%d8%b3%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2007/08/17/%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d9%87-%d8%ac%d9%86%d8%b3%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Aug 2007 06:46:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[رابطه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/2007/08/17/%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d9%87-%d8%ac%d9%86%d8%b3%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[آدمی بنظر شما چقدر ميتونه برخلاف عرف و عقل حرکت کنه؟ اصلا پيروی از عرف درسته؟ حالا يکم واضح تر بگم، بنظر شما آدم ميتونه نسبت به کسی که دوستش داره از نظر اينکه بهش بصورت فيزيکی متعهد نباشه بی تفاوت باشه؟ بازم بذارين واضح تر بگم! من يه دوستی دارم که از اولی که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=8&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p align="right">آدمی بنظر شما چقدر ميتونه برخلاف عرف و عقل حرکت کنه؟ اصلا پيروی از عرف درسته؟ حالا يکم واضح تر بگم، بنظر شما آدم ميتونه نسبت به کسی که دوستش داره از نظر اينکه بهش بصورت فيزيکی متعهد نباشه بی تفاوت باشه؟ بازم بذارين واضح تر بگم! من يه دوستی دارم که از اولی که با من آشنا شده، گفته که نه اهل اينه که به من يا هر کس ديگه ای تعهد بده، نه اهل ازدواجه، نه هيچ کدوم از اين مسائل که خوب شخصا واسه من خيلی هميشه مهم بوده. بهر حال با توجه به جميع شرايط، من اين آشنايی رو شروع کردم. حدود یکسال هست الان!<br />
چيزی که هميشه احساس کردم اين هست که خوب اين يه مدل دوستيه، يعنی دوستی که دو طرف با هم خيلی هم دوستن، سکس هم دارن، خيلی هم واسه هم اهميت دارن، ولی خوب نسبت به هم تعهد ندارن! استنباط من در يکسال گذشته اين بوده! ما از هم خيلی دور زندگی می کنيم و اغلب سه، چهار ماه يه بار هم رو ميبينيم. يعنی معمولا يکجا با هم ميریم سفر. اين دفعه هم همينکار رو کرديم! يه دو هفته ای با هم رفتيم يه سفر خيلی بياد ماندنی! ما سفر با هم زياد رفتيم، ولی هيچ وقت اندازه اين سفر من ازش خوشم نيامده بود! يعنی يه خصوصياتی که من خيلی می پسندم تو يه مرد اين داره! کيف کردم! بنظرم که ما زوج مناسبی اومديم از نظر اينکه با هم تقريبا هميشه کنار می آييم! البته بايد اعتراف کنم که اون بيشتر با من کنار مياد! بهر حال، من خيلی لذت بردم و انهم همين رو ميگفت! جرياناتی قبل، حين، و بعد از سفر پيش آمد که شايد من بدون دليل يه جور احساسم نسبت به اين آدم و کل اين رابطه عوض شد!<br />
البته همينجا بايد بگم که حتی قبل از اين سفر. نوع رابطه ای که من با اين آدم داشتم و توجه و محبتی که اين بمن از روز اول نشون داده، هيچ کس حتی EX من هم بهم نداشته! و خوب من از اين موضوع هميشه ازش ممنونم و البته هميشه هم بهش گفته ام!<br />
اما جوری که من از اول و حالا شايد کم کم بيشتر واسم جا افتاد، اينجوری بود که، ما دو تا دوست نزديکيم، هر دو آزاديم که با ديگران رابطه داشته باشيم، اين واسه اون بيشتر معنی شيطونی ميداد و واسه من گشتن دنبال کسی که خوب شريک زندگيم باشه! هر دو تا هم نسبت به اين موضوع با هم ندار بوديم! از طرف ديگه خيلی وقتها که صحبت می کنيم، به مسئله يه زوج (حالا مدل مزدوج شما فرض کنين!) و نوع ارتباط و اينکه مثلا امکانش هست که اينها با هم باشن، ولی حالا نه هميشه، ولی گاهی هم شيطونی کنن ولی رابطشون هم بهم نخوره؟ خيلی سر اين مسئله ما صحبت کرديم، و چون واقعا ما رابطمون دوستی هست نه بيشتر، واقعا خيلی راحت با هم سر اين موضوعات حرف می زنيم! اون ميگه که ميتونه! من ميگم که من فکر نمی کنم که بتونی! واسه اينکه زن آدم با دوست دختر آدم فرق داره! و تو هم آدم غيرتی هستی به عبارتی! اما فکر میکردم و میکنم که خیلی جنبه میخواد از هر دو طرف که اینکارو بکنن و اصل رابطشون هم خراب نشه! اما خوب توی همين رابطمون که هستيم، خوب من حس ميکردم که شدنيه. به اين مدل که مثلا من واقعا برام مهم نيست اگر اون بره با کس ديگه ای بخوابه. با اينکار حس ميکردم که من احساس خطر نخواهم کرد! و نميکردم! يعنی خوب مثلا اگر شيطونی هم ميکرد بهم ميگفت و من واقعا ناراحت نميشدم. البته چند تا دليل داشت! مهمترینش این بود که ميدونستم اون دنبال رابطه مثل من نميگرده! بيشتر دلش شيطونی ميخواد! و خوب جالبه که از پارسال تا حالا هم مورد های زيادی هم بهشون برخورد نکرده! (البته اينم تو پرانتز بگم که منهم مدتی طول کشيد که اين نگرش رو به اون و کل قضيه داشته باشم!) اما امروز اتفاق جالب و شايد متضادی افتاد! اول که اين آقا از ديروز ساات ۶-۷ شب گم و گور شد! يعنی cell خاموش!تا خود آخر شب! بعد هم که امروز ظهر زنگ زده يه حرفای عجيب غريبی ميزنه در مورد سکس سه نفره و اينا که شديدا با توجه به بی خبريش از ديروز شديدا منو شاکی کرد!!!! حالا بعد متوجه شدم که آقا با يه دختری از بوستون آشنا شده، و چون خونه خالی بوده اين آخر هفته بهش گفته بيا اونم اومده! و خيلی هم باهاش fun داشته، هم سکسی هم غيره! باور نميکنين من از اون روز چقدر حالم گرفته است! اول که گفتم تموم شد رابطه ما! يعنی نه اينکه رسما بياد بگه بذار تمومش کنيم ولی خوب عملا اينطوری ميشه، و اينکه من چقدر نسبت به خودم اطمينان ندارم! يعنی بذارين اينجوری بگم! بعد از در نظر گرفتن همه حرفا و تفکرات و اينا، من فکر نمی کنم که شخصا جنبه همچين روابط بازی رو داشته باشم و شديدا نسبت بهش احساس عدم اطمينان ميکنم! واسه يه اصل ساده! هميشه احتمال اين هست که توی اين آشنايی ها يکی بهتر از من پيدا شه، از هر نظری! در نتيجه، در جايی که من هيچ مدل کنترلی رو قضيه ندارم ممکنه اون (پارتنر، شوهر،&#8230;)​بذاره بره! نکته ديگه اينکه، فيزيک قضيه واقعا خيلی مهم نيست، مهم جايگاهی هست که من دارم و دلم نميخواد از دستش بدم! اين جايگاه شامل هم صحبت، رازدار، هم سفر، هم فکر، پارتنر سکس و &#8230;. ميشه! و من از حضور اين خانم با توجه به حرفای اون يکدفعه ترس ورم داشت که اون بخواد جامو بگيره! هرچند بيچاره حتی وقتی اون بود چند بار با من تماس گرفت که نتونستيم حرف بزنيم، ولی بعدا گفت که خواستم حالتو بپرسم! تو يه جايگاه ديگه داری واسه من! با تمام اين حرفا، من شديدا احساس خطر ميکنم! موضوع جالبتر از اون اینه که، به اون خانوم طوری در مورد من گفته که انگار ما یک رابطه ای با هم داریم و بعلت دوری راه هر دو با این مساله موافقیم که طرفمون آزاد باشه شیطونی هاشو بکنه! در صورتیکه من هیچ وقت در مورد این رابطه اینجوری فکر نمیکردم! یعنی درسته که ما از هم دوریم و همه اینا، اما من فکر نمیکردم و نمیکنم که اگر فرضا ما کنار هم. هم زندگی میکردیم چیزی عوض میشد! واسه اینکه مساله اول این هست که اون آدم تعهد بده نیست کلا! ولی خب  الآن داره اینو میگه!!!!! ما که گیج شدیم!<br />
اما موضوع اول سر جاشه، یعنی این مدل بهر حال غلطه یا نه؟!<br />
حالا نميدونم، آيا يکسال واسه همچين مدل رابطه ای کمه، يا اصل موضوع غلطه؟ شما چی فکر میکنین؟ کسی هست که چنین مدل رابطه ای داشته باشه و رابطه موفقی هم داشته باشه، و در ضمن بهر حال توی زندگی عادی هم جزو مردم عادی بشمار بیاد؟</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/8/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/8/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/8/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=8&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2007/08/17/%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d9%87-%d8%ac%d9%86%d8%b3%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اندر مصائب رگ به رگ شدن گردن!</title>
		<link>http://tanhai.wordpress.com/2007/07/30/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%a6%d8%a8-%d8%b1%da%af-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%da%af-%d8%b4%d8%af%d9%86-%da%af%d8%b1%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://tanhai.wordpress.com/2007/07/30/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%a6%d8%a8-%d8%b1%da%af-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%da%af-%d8%b4%d8%af%d9%86-%da%af%d8%b1%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jul 2007 21:05:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>tanhai</dc:creator>
				<category><![CDATA[رابطه]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tanhai.wordpress.com/2007/07/30/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%a6%d8%a8-%d8%b1%da%af-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%da%af-%d8%b4%d8%af%d9%86-%da%af%d8%b1%d8%af%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[خوب به سلامتی و ميمنت امروز صبح که از خواب پا شديم اين گردن چنان گرفته که آآه! يادم نمياد اين مدلی تاحالا گرفته باشه قبلا! البته اين بنده زاده شديدا سابقه بد دارم تو گرفتن گردن. از کوچيکی البته و خوب به سلامتی بعد از تصادف پارسال هم که ديگه نور علا نور! ولی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=3&subd=tanhai&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p align="right">خوب به سلامتی و ميمنت امروز صبح که از خواب پا شديم اين گردن چنان گرفته که آآه! يادم نمياد اين مدلی تاحالا گرفته باشه قبلا! البته اين بنده زاده شديدا سابقه بد دارم تو گرفتن گردن. از کوچيکی البته و خوب به سلامتی بعد از تصادف پارسال هم که ديگه نور علا نور! ولی دردی داره ها! وقتی میگیره (که اصلا هم نمی فهمم چه جوری میشه که میگیره) نفسم بند میاد! واسه این اصولا امروز همش احساس تنگی نفس دارم!</p>
<p align="right">۱-بله، ولی خوب جدا از اين  weekend  خوبی بود. تونستيم کمی به کارهای عقب افتاده برسيم. دکور خونه رو عوض کرديم، تميزش کرديم و از اين کارا! جاتون خالی يه استخر دبش هم رفتيم که خيلی حال داد! راستی يه سوال! خيلی بده يه دختر شلخته باشه؟  يا مرتب منظم نباشه؟  والاه من مامانم خيلی مرتب و تميزه. بابام برعکس! من از وقتی يادمه اينا سر اين موضوع دعوا داشتن! ميخوام بدونم، حالا که من بيشتر به بابام رفتم، حالا اين سازگاری بيشتری با طرفم ميده يا خونمون ميشه مثل ميدان جنگ؟! البته من هميشه هم شلخته نيستم ولی خوب هميشه هم خونم مرتب منظم نيست!</p>
<p align="right">۲- يه وب سايت هست که فيلمای روز دنيا رو در کنار فيلمهای قديمی داره رو سرورش مجانی!  از ديشب شروع کردم ديدن The Departedميدونم قديميه ولی خوب من نديده بودم! خلاصه ۷-۸ قسمتی هست که ما فقط تونستيم ۱ قسمتشو ببينيم، چون بدش يه يک ساعتی مشغول کارای خوب خوب بوديم (البته دهانمان شديدا مورد عنايت قرار گرفت بسکه اين تلفن ما قطع شد!!!) خلاصه بعدش هم ديگه حال نبود اون فيلم سنگين رو توی مونيتور کوچولوی لپ تاپمون ببينيم!</p>
<p align="right">۳-آآآآی گردنم!</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/tanhai.wordpress.com/3/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/tanhai.wordpress.com/3/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tanhai.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tanhai.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tanhai.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tanhai.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tanhai.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tanhai.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tanhai.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tanhai.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tanhai.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tanhai.wordpress.com/3/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tanhai.wordpress.com&blog=1427434&post=3&subd=tanhai&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tanhai.wordpress.com/2007/07/30/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%a6%d8%a8-%d8%b1%da%af-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%da%af-%d8%b4%d8%af%d9%86-%da%af%d8%b1%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a252d5377475e5c4e8bcb32bb472e5f9?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">tanhai</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>