نگاشته شده توسط: tanhai | جولای 25, 2008

تولدم مبارک؟

اينم از روز تولد ۳۴ سالگی ما! سوت و کور ترين تولدی بود که يادم مياد تو عمرم! ديروز که خودم، خودمو دعوت کردم يه رستوران و از خودم پذيرائی کردم. امروز هم که کاشته شدم تو يه کافی شاپ!!! اين نيز بگذرد!

يه خبر بد ديگه شنيدم، Randy Pausch هم امروز مرد. واسه شما ها که نميشباسينش، بگم که منم تا چند ماه پيش نمي شناختمش تا اينکه اين کليپ معروف Last Lecture رو تو Youtube ديدم. اگه ميتونين و فيلتر نيستين برين ببينين، واقعا ارزش داره! امروز تو اخبار های مختلف خيلی چيزا در موردش ميگفتن، ولی يه چيزی که خيلی به دلم نشست اين بود که دانشگاه کارنی ملون (که استاد اونجا بوده) گفتن که يک کار مهمی که اين کرده اين بوده که بين دنشکده هنر (که جزو دانشگاه های خدا محسوب ميشه اين دانشگاه)  و مظهر زیبایی و لطافت هست، و دانشکده مهندسی و مخصوصا دانشجویان رشته کامپیوتر (که تو این یکی هم این دانشگاه خداست) و مظهر دانشجوهای یه بعدی و خرخون هست، پلی رو بوجود آورده. دانشگاه به همین مناسبت تصمیم داره که پلی را به همین اسم بین این دو تا دانشگاه بزنه که یادآور این انسان بزرگ باشه.

اما دو شب پيش رفتم به يه مراسمی که کلی حال کردم! يه زن و شوهر ايرانی ۱۵ ماه پيش از ايران راه افتادن ددور دنيا با دوچرخه دارن ميرن. کارشون واسم خيلی جالب بود. خيلی همت ميخواد آدم همه زندگيشو و متعلقاتشو ول کنه و بره دنبال آرزوهای زندگيش، حالا چه آرزوهای بچگيش، چه بزرگيش! اتفاقا اگه کليپ اين Randy Pausch رو ببينين، اونم همينو ميگه. چقدر آدم باید ریسک کنه! فکر اینکه وسط راه چیکار کنیم، چه بلایی سرمون میاد … خیلی جاها نگهدارنده است! نکته اینه که، این بیچاره ها واسه اینکه پاسپورتشون ایرانیه، چه بدبختیهایی که نکشیدن!!! مثلا واسه اینکه ویزای کانادا بگیرن، باید حتما ویزای یه کشور دومی میگرفتن که نشون بدن که نمیمونن کانادا! الحمدلله که ماشالله خیلی همه جای دنیا قبولمون دارن، بیچاره ها گفتن لابد ونزوئلا که با ایران روابط نزدیک داره، بهمون زود ویزا میده! نشون به اینکه از همه کشورها سخت تر بوده!حالا این آقای احمدی نژاد بری خودشو بکشه واسه اینا!!! یکی دیگه از بچه ها سوال کرد، شده مثلا شما دو تا از ریخت هم اینقدر خسته بشین که نخواین همیدگرو ببینین؟ یعنی تو به شوهرت بگی، تو از اونور برو، من از اینور؟ گفت والا خیلی! یه وقتهایی شده که من بهش گفتم، من اگه تورو نخوام ببینم باید کیو ببینم؟ خلاصه جالب بود. نکته منفی همانا مثل همیشه هموطنان گرامی بودن که همش دنبال این بودن که این بدبخت هارو به جمهوری اسلامی بچسپونن!!
واسه اين دو تا آدم شجاع و نترس و با حال آرزوی موفقيت ميکنم. اینم وبسایتشون، برین و ببینین کجان! عکسای خیلی قشنگی گرفته بودن که بعضی هاشو online دارن! خیلی نوید دهنده بود بعضی از این عکسها!

فردا دارم ميرم نيويورک. البته واسه کار. ولی من احمق خواستم يه روز زودتر برم که اون دوستمو ببينم باهاش وقت بگذرونم! خوب نتيجه جالب بود. يک صحبت کمی تا قسمتی تند با ايشون دوشنبه شب کرديم، و نتيجه اين بود که بسيار رک ايشون گفتن که من نميخوام با کسی نزديک بشم، نميخوام به کسی وابسته بشم، ….. خوب منم گفتم که هر جور که البته شما واسه خودتون کار ميکنه، همون کارو بکنين! ديگه فکر نکنم ببينمش، يا باهاش کاری داشته باشم! اينهم تمام! خلاص!

راستی يادم اومد که اين وبلاگ يه ساله شد:) تولد وبلاگم هم مبارک:) خوشحالم که اینجا مینویسم و از اون بیشتر خوشحالم که تونستم یکسال اینکارو بکنم!

وقته به پستهايی که گذاشتم نگاه ميکردم، ديدم چه جالب! دقيقا همون جايی که اول رفتم مصاحبه حدود يکسال پيش دارم کار ميکنم، با همون هلوئه! با اين تفاوت که وقتی شروع به کار کردم فهميدم هلوی ما متاهل هستن با دو عدد ني نی!!!!


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها