خبرشو ديروز تو راه رفتن سر کار، تو اون ترافيک احمقانه ۴۰۵ شنيدم.
“خسرو شکيبايی بازيگر تئاتر و سينما در گذشت”. و من يهو با بغض بلند بلند ميگفتم، نه! آخه چرا؟ و تمام يه ساعت راه تا سر کار داشتم به اون و همه خاطره هام باهاش فکر ميکردم.
باور بکنين يا نه، من عشق رو با حميد هامون شناختم! هيچ فيلمی، حتی فیلمهای پر زرق و برق هالیوود با اون هنرپیشه های یکشون، تا اون موقع نتونسته بود اين حس شيرين و رويايی رو بمن منتقل کنه. خداییش حرفای فلسفیشو خیلی نمیفهمیدم، اونجا که پای یه عشق بالاتر مثل ابراهیم به اسماعيل رو ميکشيد وسط. ولی خيلی ساده، خيلی روون، و خيلی دلنشين به من ساده منتقل کرد که، حميد هامون عاشقه! يادمه به دوستم تو مدرسه ميگفتم، من دنبال همچين عشقی ميگردم. اون ميگفت اينا مال فيلمهاست! و من در شيرين ترين روياهای نوجوانی و جوانيم آرزوم فقط اين بود که يکی اينقدر منو دوست داشته باشه که اينجوری واسم بجنگه! با همه حرفاش ميتونستم ارتباط برقرار کنم، اينکه من اگه عاشق باشم، معنيش اين نيست که هويتمو از دست بدم.
”….تو میخوای من اونی باشم که واقعن تو میخوای من باشم ؟ اگه من اونی باشم که تو میخوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم . …”
و با وجود همه ظاهر ضد زن و مالک مآبانه اش، عاشق این دیالوگش بودم
”…حالا هم باید نفقه شو بدم … هم خونه رو بدم ، هم مهریه رو بدم … هم بچه مو بدم ، هم شرفمو بدم . چرا؟ چرا؟ من نمی تونم طلاق بدم؟ من نمی تونم . این زن ، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه … من طلاق نمی دم…”
خیلی ها فکر میکنن که خسرو شکیبایی تو نقش هامون موند، ولی من قبول نداشتم و ندارم. من کارهای قبل از هامونو ندیدم یا یادم نیست، ولی بعدش تو خیلی نقشهای ماندگار دیگه بازی کرد و تو همشونم خدا بود. اون صدا، اون مردانگی، اون ابهت تو هر قالبی میرفت! کجای بیک میرزا، یا مدرس شبیه هامونه؟یا اون نقشهای بیاد ماندنی تو “چه کسی امیر را کشت؟”و “اتوبوس شب”. به نظر من فقط وقتی شبیه هامون میشد که در نقش یه عاشق ظاهر میشد. تازه بازم اون هامون فلسفه باز نبود. تو خانه سبز، نقش یه پدر، پسر، همسر و برادر رو خیلی ساده و عاشقانه بازی میکرد. کجای رضای خانه سبز با حمید هامون یکیه؟ فقط جفتشون عاشق بودن همین. ولی هامون بنظرم سرگشته بود، گمشده داشت، ولی رضا برعکس خیلی هم مطمئن از خودش، و عشقش بود. چقدر این دیالوگشو دوست دارم تو خانه سبز:
“…اعتراض دارم به رنگ سرخ که سوزاننده است. به آبی که سرده، به زرد که رنگ جداییه،به هر رنگه که رنگ روح زندگی توش نیست. چون به عقیده شخص خود من جناب رئیس، رنگ روح زندگی سبزه، فقط سبز…” و بعد “…سبزی زندگیمونو که با ارزش ترین چیز بعد از خدای مهربونه بمن برگردونه و با من حرف بزنه، که حرف منشا چشمه زلال محبت زن و مرده!”
یا بقول ترانه علیدوستی، ..”هر کاری میکن، قهر نکن!” یا بعدش میگفت “حالا قهری حرف که میزنی!”
بنظر من اتفاقا این شخصیت و بازیگری خسرو شکیبایی بود که اینجوری به هامون جون داد. بنظرم اگر نه تنها، ولی مطمئننا اولین هنرپیشه ایرانی با این همه مردونگیش بود که اینقدر راحت از عشقش حرف میزد، اونم تو سیمای جمهوری اسلامی!
یا اون صدای تکش تو دکلمه های شعرهای سهراب! اون گرمی و خش صداش که آدمو میگرفت
چقدر دلم یهو واست تنگ شد آقای شکیبایی. چقدر حوس کردم بشینم تمام خانه سبز رو یه بار دیگه ببینم.
واسه من یکی فکر نکنم هیچ وقت ستاره ای باشی که رفتی، خاطره ماندگاری هستی از همه نوجوانی و جوانی من و همه هم نسلان من.
روحت شاد
راستی من هنوزم آرزوی همچون عاشقی مثل تو رو دارم. واسم دعا کن!