نگاشته شده توسط: tanhai | جولای 17, 2008

مرگ يه مربی

ديروز واسم يه پيغام گذاشته بودن که تراپيستم فوت کرده. من شايد يکسال بطور مداوم ميرفتم پيش اين خانوم و بعد از اونهم هر چند وقت يه بار ميرفتم پيشش. خيلی وقتها عوض يه تراپيست، واسم حالت يه مربی رو داشت. خيلی وقتها نقش مامانمو واسم بازی ميکرد، همون مامانی که من ازش خيلی ميترسيدم. هيچ وقت نتونستم باهاش يکی بشم. نميدونم، من با اين مساله خيلی مشکل دارم. سريعا حالت تدافعی ميگيرم. خيلی بايد بگذره که حسم راحت بشه.

اما بهر حال، چيزی که اين خانم خيلی به من کمک کرد، در فهم و دوست داشتن اون دختر کوچولوی درونم بود. اين واقعا شايد بزرگترين کمکی بود که به من کرد.

خدا  رحمتش کنه. سالهای سال بود که از سرطان رنج میبرد. واسم جالب بود که چجوری مقاومت میکنه و با این مریضی میجنگه! بیشتر از اون تحسینش میکردم و راستش یه جورایی خجالت میکشیدم! فکر کن! طرف داره از یه مساله واقعی، که موضوع مرگ و زندگیه رنج میبره، ولی با همه اینها میشینه و به حرفهای من و امثال من گوش میده و راهنمایی میکنه یا امید زندگی میده! دلم یه جورایی واسش تنگ شده، هر کاری میکنم یه جورایی یادش میافتم. نمیدونم، ولی حس میکنم منو میبینه! خدا رحمتش کنه!


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها