نگاشته شده توسط: tanhai | جولای 9, 2008

نويد از ابتدا تا پايان

اينو تو يه پست جدا مينويسم واسه اينکه واسه خودم خيلی مهمه! از اون اوالش تا آخرش واسم خيلی خاص بوده.

۸ ماه پيش باهاش آشنا شدم و ۷ ماه پيش واسه اولين بار ديدمش. دقيقا واسم تداعی کننده سعيد بود. از نظر شخصيتی اينا با هم اصلا شايد سنخيت نداشتن، اما واسه من يه جورايی يکی بودن. از همون شب اول همون جذابيتها رو واسم داشت. خيلی جالب بود. هوا، زمان، فصل، همه و همه يه جورايی تداعی کننده ۴ سال پيش بود. گذشت. رابطم باهاش خيلی زياد نبود. آدم عجيبی بود از جهاتی. سنش زياد بود (به نسبت)، ۲ تا بچه بزرگ داشت. ولی يه جورای غريبی خيلی بمن شبيه بود. بعضی وقتها ميترسيدم از اين شباهت. همه چيزايی که من دوست داشتم خودم بهش برسم اين رسيده بود و من احساس ميکردم ميتونه خيلی واسم مربی خوبی باشه. جالب اينه که بعد تر متوجه شدم که Love Pattern من اين هست که من اول از همه به سمت کسی جذب ميشم که نقش مربی منو بتونه پيدا کنه. و اين آدم ايده آل همچين نقشی بود! در عين حال تو اين رابطه منم خيلی چيزا بهش ميدادم که هميشه کمبودشو داشت. زندگی جالبی داشت. ظاهرا ۱۲ سالگی فرستادنش آمريکا. خيلی سختی کشيده. يه جورايی خيلی کمبود محبت داشت. ​باضافه اينکه اصلا هم نشون نميداد. خيلی مغرور بود در عين حال خيلی هم خودخواه بود. شايد واسه اينکه از کوچيکی به نيازهای بچگيش رسيدگی نشده بود، واسه همين خودخواه بود. ولی جالب تر اين بود که، با همه اين حرفا خوانوادش چنان انتظارات غريبی ازش داشتن که واسه من خيلی عجيب بود! بهرحال، کم و بيش ميديدمش، باهاش در تماس بودم. ايران هم ديدمش. وقتی برگشت يه جورايی بهش نزديکتر شدم. ولی حس ميکردم اون پايه اينکار نيست. از تجربه ای که با سعيد داشتم نميخواستم دوباره تو يه رابطه بمونم که شايد يه اتفاقی بعدا بيفته. باهاش جدی صحبت کردم. ديدم نميدونه ميخواد چيکار کنه. کم کم متوجه شدم که اين آدم شايد با بيشتر از ۱۰ تا زن و دختر در ارتباطه! با همه Date ميره، خوش ميگذرونه، ولی نميخواد که با کسی رسما باشه! با کسی هم سکس نداره! بهش ۳ ماه وقت دادم. گفتم فکر کن. ببين ميخوای با من توی يه رابطه باشی يا نه.

اين وسط عملش پيش اومد! اينقدر کله خر بود که خودش ميخواست بره دکتر و بره زير عمل، بعد هم خودش رانندگی کنه برگرده خونه! با هزار خواهش و التماس رفتم بردمش دکتر، آوردمش. ۲ روز تمام پيشش بودم. شبش جای بخيه هاش شروع  کرد به درد گرفتن. هی ميگفت برو خونتون. من خوبم. منم هيچی نميگفتم، فقط شونه هاشو ماساژ ميدادم. ميگفت آخه تو بمونی کجا ميخوای بخوابی؟ ميگفتم تو نگران من نباش. رو کاناپه ميخوابم. ميگفت سرما ميخوری. بعد ميگفت ببين اگه اينجا بخوابی من ازت سوء استفاده ميکنم ها! ميگفتم بابا اينکاره نيستی! (واقعا هم خدائيش نشده بود که يه دفعه هم احساس نا امنی باهاش بکنم. ميدونستم درد داره. يه دنده هم بود قرصاشو نميخورد! درد ميکشيد. و من هيچ کاری از دستم بر نميامد غير از اينکه شونه هاشو بمالم! آخر سر برگشت سمت من. گفت همينجا بخواب، بغل من. و بعد از پشت بغلم کرد و خدايا چه شبی بود اونشب!

من تو عمرم از ۳ نفر اينقدر خوشم اومده. اولی که هيچي، سعيد رو هم هيچ وقت پيش نيامد که شب تا صبح تو بغلش بخوابم. همون مدتی هم که ميخوابيدم بلد نبود چيکار کنه و حالا اين! يعنی ميخوام بگم ۵-۶ ساعت با هم تو تخت نبوديم ولی لحظه لحظه اش واسه من لذت بود. يک ذره هم شهوت نبود، حتی يه نخود! خدايا يعنی چه جوری ممکنه؟ آدم حتی يه بار هم با يکی در مورد اينکه چی دوست داره، از چی لذت ميبره حرف نزده باشه، بعد دقيقا اون همه کارايی رو بکنه که من واسش ميمیرم؟  ما به معنای رايج کلمه، يا بقول بيل کلينتون سکس نکرديم. پايين تنه منو عليرغم ميل من لخت کرد ولی کاری نکرديم. پاشو انداخت لای پای من و خوابيديم. من خيلی خسته بودم، خيلی. ميخوابيدم ولی يهو بيدار ميشدم ميديدم داره يه کار ديگه ميکنه که من باز بيشتر دوست داشتم. ميوفتاد رو من، بغلم ميکرد، ماساژم ميداد، منو ميمالوند. يکی دو بار خواست به من حال بده نذاشتم. اون نميتونست سکس کنه، دکتر اجازه نداده بود. ولی ميخواست به من حال بده. نذاشتم. نميخواستم من فقط حال کنم. دلم ميخواست بهش حال بدم، نميشد. اونشب با وجود اينکه شايد در مجموع ۱ ساعت هم نخوابيدم، اما لذت دنيا رو بردم! اينقدر ساده بودم که فکر ميکردم تموم شد. He let me in! همه تنش مو داره، بهش گفتم، اينا رو ميزنی واسه دفعه ديگه؟ گفت حالا ببينيم چی ميشه. تو فکر بود وقتی اين حرفا رو ميزد و من ازش نپرسيدم به چی داری فکر ميکنی. کاش ميپرسيدم!

اون شب تموم شد. ديگه هم تکرار نشد و واقعا خاطره شد واسه من.

کل عمل اون و بقيه چيزا تموم شد، واسه تولدش به کنسرت John Bon Jovi دعوتش کردم. نبود، کانادا بود. واسه شب جمعش خونم دعوتش کردم. ميخواستم کادو تولدشو بدم. يه چئزی که مدتها بود واسش گرفته بودم، باضافه يه کادوی مخصوص. چيزی که ادعا ميکرد تا حالا نداشته تو زندگيش. کادوی اولشو دادم. خيلی تشکر کرد. يه بار که با هم بيرون رفته بوديم ديده بودش و خوشش اومده بود. همونجا بهش گفتم واسه تولدت ميگيرم و گرفتم. گفت تو با ملاحظه ترين و خارق العاده ترین آدمی هستی که تو عمرم ديدم. خيلی محکم بغلم کرد. ولی نذاشت هديه مخصوصمو بدم. بد برداشت کرد.

هفته بعدش من از کارم اخراج شدم و در ضمن کمرم آسيب ديد. هيچ خبری ازش نداشتم. وقتی زنگ زد بهش گفتم چی شده و اينا. شبش از تولد سالی بهش زنگ زدم. حالم گرفته بود خيلی. گفتم ميام دنبالت يه سر بريم بچرخيم. شروع کرد غرغر کردن. نيم ساعت بعد هم وقتی تو راه بودم بهم زنگ زد که کجايی من داره خوابم ميبره. خيلی ناراحت شدم. اين آدم که بقول خودش هيچ کس تا حالا تو عمرش بهش اينطوری محبت نکرده، اينقدر ارزش نداشت که نيم ساعت واسه من بيدار بمونه! اونجا تصميم گرفتم که تکليف خودمو باهاش يکسره کنم. البته مدتها بود که ميخواستم بهش اين حرفا رو بزنم. بارها و بارها با خودم تکرار کرده بودم که بهش بگم، ببين اگه تو با من نخوای يه رابطه رو داشته باشی من اصلا نميتونم باهات حتی دوست هم باشم. واسه اينکه من بيشتر از يه دوست معمولی واست احساس دارم و نميتونم تو زنگيت باشم و ادای اينو در بيارم که من دوست معموليتم. واسه اينکه اين اذيتم ميکنه و من بيشتر از اينها به خودم و اون دختر کوچولوی درونم مديونم!
اين حرفا رو بارها با خودم گفته بودم، ولی دنبال يه فرصت بودم. و اين فرصت دقيقا ۲ ماه پيش اتفاق افتاد. شنبه شبی بود. حوصلم سر رفته بود. فکر کردم باهاش يه قرار بذارم. بهش زنگ زدم و باهاش مشغول حرف شدم. باز دوباره رفت سر اينکه يکی ازم خواستگاری کرده و اينا و منم گفتم که من دنبال همچين کسی نميگردم! گفتم ببين ميدونی چيه؟ تو اصلا دنبال کسی نميگردی! تو فقط با همه ميخوای بازی کنی. چون همه مشخصاتی که ميگی من دارم، ولی تو منم نميخوای. گفت آخه من ميدونم که بتو وفادار نخواهم بود! خلاصه، گفتم تو ميدونی يه جورايی به من دروغ گفتی؟ گفت چرا اينو ميگی؟ گفتم من اولين سوالی که ازت کردم اين بود که من دنبال يه رابطه جدی ميگردم. گفتی منم همينطور! در صورتيکه تو دنبال کسی نميگردی! واسه اينکه تو اگه از روز اول اينو ميگفتی من اونوقت برخوردم يه چيز ديگه بود. گفت مثلا چی؟ گفتم منم ميگفتم خوش اومدی! گفت يعنی داری اينو ميگی؟ يک آن حس کردم اون فرصتی که دنبالش ميگشتم اينجاست. ميتونم بروی خودم نيارم و بذارم رد شه، يا اينکه ميتونم حرفامو بهش بزنم و ازش خداحافظی کنم. حرفامو بهش زدم با بغض و گريه و اينکه من نميتونم اينجوری. گفتم ميدونم و تو دوست منی و نميخوام ناراحتت کنم. بعد آخراش به خودم گفتم بذار تلاش آخرمو بکنم. بذار اگه چند وقت ديگه به عقب نگاه کردم نگم کاش اين پيشنهاد و بهش داده بودم. بهش گفتم ببين بيا بٌصورت جدی با هم Date کنيم فقط برای مدت ۳ ماه. بعدش اگه خوب نبود تمومش ميکنيم. (واسه اينکه من ميدونم اين مشکل اعتماد داره به آدمها. وقتی با يکی جدی ميشه، رم ميکنه. ميدونستم ميتونم اعتمادشو جلب کنم.) گفتم فقط ازت ميخوام که تماشاگر اين بازی نباشی بلکه فعالانه توش بازی کنی. بهش گفتم میدونم مشکل اعتماد داری. میدونم که اذیت شدی، و من هر چقدر هم که بهت بگم که من اذیتت نمیکنم باورم نمیکنی. که قبول نکرد. بهر حال تموم شد.

يه نکته جالب اينه که، اونقدر که فکر ميکردم اذيتم نکرد. راستش اينا رو که الان مينوشتم کلی گريه کردم. نميدونم دلم واسش تنگ شده؟ نميدونم. اما ميدونم کارم درست بود. و خيلی خوشحلم که اينکارو کردم. بعد هم کلی واسه خودم سرگرمی درست کردم. Gym ميرم، کلاس رقص تانگو و سالسا ميرم. دارم Roller Blading ياد ميگيرم. لذت هم ميبرم. کلی احساس قدرت ميکنم. احساس اينکه اين دختر کوچولوی درون من داره بزرگ ميشه و ميتونه کارای بزرگونه هم بکنه. کارايی که اذيتش نميکنه.

 I’m so proud of you babe. Remember you are that special that one special guy can impress you . till then I’m here for you, no matter what. You have my love and affection unconditionally. For all those jerks out there, they just don’t desrve you babe. Be strong, enjot your life till the right one comes along.


پاسخ‌ها

  1. والا چیزی نخوندم که نظر بدم! همون سطر اول کافی بود و خط اول پارگراف آخر! برای من البته ! فقط یه آروز برات دارم که به هیچ چیز و هیچ کس دنیا دل نبندی! چشم من خیلی چیزا رو دید و ول نکرد!
    بیمار شدم داغون شدم ! یعنی قربانی چشمم شدم


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها