بازم سلام.
سلام دفتر گلم. کاشکی بيشتر از اينا اينجا می نوشتم. بذار عوضش امروز يه کم برات حرف بزنم .
از کجا بگم؟ سال سوم مدرسه هم تموم شد. يه ترم ديگه و مدرسه تموم! البته ۴ واحد من مونده که حتما بايد زود بگيرمشون. انشاالله سال ديگه حتما بايد فارغ التحصيل بشم. اگه البته کارم بذاره! که اونو توضيح ميدم!
کارم رو عوض کردم. يعنی در واقع از کار قبليم بيرونم کردن. خيلی واسم سخت نبود، چون من از مدتهای قبلش دنبال کار بودم و همون وقت که بيرونم کرد دو تا پيشنهاد کار داشتم! خندم از بی کلاسی آقای رئيسم ميگيره! يعنی وقتی داره ما تحت يارو آتيش ميگيره ديگه کاريش نميشه کرد! ولی يه چيز خوبی ياد گرفتم. تو اين خراب شده، خوب بودن معنی نداره، حتی اگه طرف فاميلت باشه! اشتباه من اين بود که بعلت همه کارهايی که اين عوضی واسه من کرده بود رفتم بهش گفتم که ببين من ميخوام برم از اينجا، و دارم زودتر بهت ميگم که يکی رو جای من پيدا کنی. نتيجش اين شد که من رو اخراج کرد که احتمالا بگه “من” بيرونت کردم! بعد هم ظاهرا هنوز اينقدر عصبانيه که بعد اينهمه مدت چيزهای شخصی من رو هم نميده!!!!
محل کار جديدم خيلی خيلی خوبه. يک شرکت بين المللی هست. ۲۱ شهر تو دنيا دفتر داره. کلی امکان رشد داره ضمن اينکه خيلی وقتها امکان ماموريت های دور دنيا داره. يه دليل که ميگم ممکنه درسم بخاطر کارم عقب بيفته همينه که ممکنه من يه مدتی برم دوبی واسه يه پروژه خفن تو عربستان! حالا معلوم نيست.
اما از زندگی عشقيم چی بگم؟ خبر خاصی نيست. هنوز با اون دوستم تو east coast هستم. ميتونم بگم رابطمون خيلی خيلی کمتر شده. ولی هنوز هست. از وقتی از ايران آمدم يه بار بيشتر نديدمش. اونهم من رفتم آنجا در صورتيکه نوبت اون بود. اما حتی آنجا هم رابطمون خيلی سرد بود. فقط يه بار با هم سکس کرديم که اين ديگه واقعا از عجايب بود. ميشه حس کرد که رابطه در واقع داره ميميره. واسه من يکی خيلی ناراحت کننده است، نه واسه اينکه اون يه پسره، بلکه کسی هست که شايد من ديگه هيچ وقت نتونم با يکی چنين ارتباطی پيدا کنم. البته اونجا که رفتم بهش گفتم که من از اين رابطه خيلی راضيم و خيلی چيزا ازش ياد گرفتم ولی فکر ميکنم خيلی باز جا داره که بهتر شه، يکيشم اينه که وقتی يه چيزی بين من و تو بوجود مياد تو سعی ميکنی صورت مساله رو اصلا پاک کنی. اين از اين.
ولی جايی که از خودم خيلی خوشم اومد وقتی بود که با نويد بهم زدم. اونو تو يه پست جدا می نويسم.
يه چيز جالب. يادتونه رفتم پيش يه Tarot Reader؟ تا حالا که حرفاش غلطه! يعنی در مورد مسائل عشقی ميگم! من قرار بود يا با اين آدم تا آخر سال گذشته ميلادی به جايی برسم يا اينکه تا بهار امسال با يکی آشنا شم. فعلا که يک ماهم از تابستون گذشته و ما با کسی آشنا نشديم!!!!
ديگه چه خبر؟ آها. دکور خونمو عوض کردم. واسه اولين بار تو عمرم رفتم يه مبلمان خيلی شيک خريدم و خودمو کلی تحويل گرفتم. البته هنوز مبل هامو تحويل نگرفتم، ولی ذوق زده ام
آهان يه چيز ديگه. همين امروز يه پيشنهاد کاری بهم شده که با حاله. البته بصورت موقته و پول زیادی هم شاید در مجموع ازش در نیاد. ولی خوبه. با حاليش به اينه که الکی الکی اسما ميشم مدير بخش مهندسی يه شرکت خفن
آخ دلم ميخواد اينو نشون رئيس قبليم بدم!!
يادم هست که از سفر ايرانم بگم. راستش اصلا ميخواستم از اونجا بنويسم. ولی نميشد. يعنی اين نرم افزار من اونجا کار نميکرد. سعی ميکنم بنويسمش تا اونجا که يادمه. اصولا من يه کمی تا قسمته اختلاف فاز دارم ديگه. اکشال نداره