هفته پيش با يکی رفتم بيرون، اولا که خيلی خوش گذشت، ولی از چند جهت جالب بود. اول اينکه، من اول که با اين آشنا شدم نميدونستم ايرانيه ! واسه اينکه اصلا شبيه ايرانی ها نبودو الا من بهش اسممو نميگفتم آخه! البته بعد هم بهش اينو گفتم. گفت چرا، منم دلایل خودمو گفتم! دلیل دیگش اینه که بطور خيلی اتفاقی خيلی از شرايط شبيه اونوقتی بود که من سعيد ديدم! هوا، زمان، محل قرار، نوع و محتوای حرفهايی که زديم، خدايا نميتونستم جلوی خودمو بگيرم که به اون شب و مسائل بعدش فکر نکنم! ۴ سال گذشت ولی واسه من انگار که همين ديروز بود! هميشه پيش خودم فکر ميکردم آيا من واقعا شانسی تو اون رابطه داشتم؟ مثلا اگه ۴ سال پيش، سه سال پيش باهاش آشنا شده بودم قضايا فرق ميکرد؟ چرا اينجوريه که يو وقت يکی رو مي بينی که به معنای واقعی کلمه مرد آرزوهاته! ولی يه وجود واقعی داره! چند بار واسه آدمها پيش مياد که ايده آل زندگيشون رو ملاقات کنن، باهاش وارد يه رابطه بشن؟ من واقعا اينقدر از اون آدماييکه خوشم مياد off هستم؟ نميدونم! ولی حداقل ملاقات اين آدم واسه من اين خوبی رو داشت که بهم ثابت بشه که کسايی ديگه ای هم وجود دارن که من ازشون همونقدر ممکنه خوشم بياد حتی تو همون برخورد اول!
اما حالا جالب تر اين بود که بعدا که باهاش صحبت ميکردم، ميگفت من حس کردم که تو از من خوشت نيومده، چون از دست من فرار کردی! بعد هم گفت که از نظر اون، من خوشگلم، خجالتی هستم!، آدمی با ارزشهای خودم هستم، گرم و مهربونم،میدونم از زندگیم چی می خوام، با نمک هستم، و از مصاحبت با من لذت میبره! من میتونم باهات کنار بیام!
حالا بهر حال اين اتفاق افتاده. من حس نمي کنم به جايی بره ولی خوب به چند دليل تجربه جالبی بود. غير از چيزايی که گفتم در بالا، شايد اولين تجربه من بعد از مدتها بود که با يکی بيرون رفتم که خيلی ازش خوشي اومد، ولی با اين وجود هول نشدم! تونستم خودمو همونجا و بعد کنترل کنم. يکم سخت بودحتی الانش هام گاهی آزارم ميده، ولی عمليه:) اين مسئله ای بود که ازش بيشتر از همه چی خوشحالم!
راستی کارت اجازه کار من هم اومد. مونده فقط خود گرین کارت لعنتی بیاد و ما خلاص شیم از این شرکت! ولی حالا خداییش تصمیم اینکه اینجا بمونم یا برم تصمیم آسونی نیست واسم! کاشکی یه Internship واسه تابستون بتونم تو یه شرکت وکالت پیدا کنم که بتونم مسیر کاریمو عوض کنم! ببینم چی میشه!